داداِ جوجو
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروبِ ساکت و نارنجی خورشید ، وا کردم … نمی دانم چرا ؟
داداِ جوجو
باران چه معصومانه می بارید …
داداِ جوجو
میشینم توی خرابه ای که یه روزی، یه باغ بود باغی پر از رویاها،پر بلبل،بی کلاغ بود
داداِ جوجو
کاش چشمان تنگ نظرت می توانستند ببینند که چنارهای ریشه دار در اوج آسمان بدنبال ذره ای عشق پاکند و وفا
داداِ جوجو
من ماندم و تنهایی و سکوت من ماندم و سیلی های باد تفتیده کویر تا آن روز که باران جنازه ام را ___ رهایی ام را بدرقه کند...
داداِ جوجو
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
داداِ جوجو
بخوان من را منم پروردگارت خالقت از ذره ای نا چیز صدایم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیك تر از تو، به تو اینك صدایم كن رها كن غیر ما را، سوی ما بازآ منم پرو دگار پاك بی همتا منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید: تو را در بیكران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم كرد بساط روزی خود را به من بسپار رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی كن عزیزا، من خدایی خوب می دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكی یا صدایی، میهمانم كن كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم طلب كن خالق خود را بجو ما را
داداِ جوجو
دلت که تنگِ یک نفر باشد, تمام شادی های دنیا هم باشد فایده ندارد تو دلت تنگ است... دلت برای همان یک نفر تنگ است تا نیاید... تا نباشد... هیچ چیز درست نمیشود
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 16 ساعت و 29 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 16 ساعت و 28 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 59 دقيقه قبلهمچنین