داداِ جوجو
توسط موبایل
یکی از سوالاتی که ذهن منو درگیر کرده اینه که این آتشنشان های محترم ، چرا همون طبقه ی اول نمی شینن که وقتی میخوان برن ماموریت مجبور نشن از اون میله ها سر بخورن بیان پایین؟!
داداِ جوجو
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی. اون موقع اس که آنچنان دلتنگش می شی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی. اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی. اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم ببره .. اون موقع که اسم دیوونه رو روت میزارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات میکنن و سعی میکنن خوردت کنن. اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که حس ميكني الانه كه قلبت ....
داداِ جوجو
توسط موبایل
سلام صبح بخير به همه ....
داداِ جوجو
شعر و شرم و شوق و شرجی همه شاهدن که بودیم لحظه ها رو لحظه لحظه من و تو با هم می خوندیم
داداِ جوجو
باور کن هم نقس شيرين زبانم تو کسي هستي که ستاره هاي آسمان بي تو خاموشند و با آمدن تو باز چشمک مي زنند.نمي دانم تو چه هستي ؟ که هر وقت گريه ام مي کني ابرهاي آسمان از عاطفه و عشق بر من مي بارنند و با خنده تو احساس مي کنم خورشيد در کنار من است . تا وقتي که غمگيني بزرگترين غصه هاي عالم به دوش من است. و اشکي به امتداد آسمان دلتنگي سهم من از زندگي است. من از توفقط بها نه اي مي خواهم براي زيستن هرچند كوتاه
داداِ جوجو
اي تنها مسا فر سرزمين دلتنگيهايم. اي تنها ماواي لحظات من اي تپش اميد در وسعت بيکرانه
داداِ جوجو
سالهاست که از یاد برده ایم یلدا شبی به بلندای تمام دوستیها و مهربانیهاست. شبی به گرمی همدلیها و با هم بودنها است. شبی به دور از رنگ و ریا بر سر سفره صفا و صمیمیت است. سالهاست که شب یلدایمان هم مانند بسیاری از آیینهای خوب پیشینیان، رنگ وبوی امروزی پیدا کرده و از اصالت و سادگی ذاتی خود دور شده است. شب یلدا شبی به بلندای عمر زمین است و کودکان این دیار هر یک بارها و بارها آن را تجربه کرده اند. اما آیا تصویر اولین شب زمستان و بلندترین شب سال در ذهن همه آنان نقشی یکسان دارد؟
داداِ جوجو
من آمدم از آسمان با ابرها نرم و رها مانند باران ریختم در خواب گندم زارها من سر زدم از عمق خاک مثل گیاهی ناشناس تا عاقبت پرپر شدم با دستهای سرد داس من باد بودم مدتی در دشتهای سوت و کور می آمدم آواز خوان می کردم از شنها عبور در سالیان پیش از این من سنگ صحرا بوده ام در باد و باران،برف و یخ همواره تنها بوده ام از من اگرچه مدتی است دیگر نمی گیری خبر می آیم اما هر نفس در شکلهایی تازه تر...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 31 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 13 ساعت و 30 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 1 دقيقه قبلهمچنین