داداِ جوجو
برف می بارد.... ادامه (دیدگاه)
داداِ جوجو
داستان عشق شیر و آهو شير نري دلباخته ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي ترسيد بوسيله ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود ... پس چشم از آهو برنداشت تا يک بار كه از دور او را مي نگريست ، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد . فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است . چقدر زيبا بود ،گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت . با خود گفت : حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد . و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد.
داداِ جوجو
يكي هست كه هميشه دوستت داره... مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برايت گل مي فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هديه مي کند. پروردگار هستي با اين که مي تواند در هر جائي از دنيا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهي چيزي بگوئي گوش مي کند ...
داداِ جوجو
همه که ناخدا نمی شوند، ملوان هم می توان بود در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر و آنچه که وظیفه ی ماست، چندان دور از دسترس نیست
داداِ جوجو
خوب @دادا اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!!!
داداِ جوجو
گفتی ام هیس ،من نمی خواهم ...
داداِ جوجو
وقتی که با توام نفسم بند می شود قلبم پر از شراره پر از قند می شود ...در چشمهای خالص تو غرق می شوم دستم به دست گرم تو دستبند می شود ...ترسم نبینمت به دوباره ولی عجیب هرروز طالعم به تو پیوند می شود
داداِ جوجو
من عشق نمی خواهم تنهایی و تنهایی در اوج سبکبالی در عمق شکیبایی ...من عشق نمی خواهم اینجا پر روباهست هر کس که دلم خوش کرد خوشحال تب ما است ...من عشق نمی خواهم زنجیر و قفس کم نیست دیگر غم و دردم را چشمان تو محرم نیست ...من عشق نمی خواهم امید مرا بردند تار و رگ من بریدهرجا که نمک خوردند ...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 55 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 54 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 17 ساعت و 25 دقيقه قبلهمچنین