داداِ جوجو
پرسیدم اخر ....................... (دیدگاه)
داداِ جوجو
نه راز ...نه قصه ....نه رویایی دور.... تو خورشید زیبایی برای پنجره ی کوچک من ...
داداِ جوجو
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشکند وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ ... آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو فقط تویی که کمکمان میکنی ... آن وقت است که تو را صدا میکنیم و تو را میخوانیم آن وقت است که تو را آه میکشیم تو را گریه میکنیم و تو را نفس میکشیم وقتی تو جواب میدهی، دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکی یکی غصهها را از دلمان برمیداری گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی سنگینی ها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛ بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب آرزوهایمان را برآورده می کنی؛ قهرها را آشتی میدهی و سختها را آسان تلخها را شیرین میکنی و دردها را در
داداِ جوجو
پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر دل آتشینم برای لحظه ای آرام گیرد ، تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی . من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد ، دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم ، چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم...
داداِ جوجو
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
داداِ جوجو
این روز ها سکوت من ، تنها به خاطر دست هایم بود... همین ها که می نویسند... خط می زنند... دست هایم را روی صورتم می گذارم ... بوی دستانت نوازشم می کند نگاهم شکسته در دانه های اشک و حباب دلم که پر از... بغض ناگذیر تنهاییست و دستهایم... پر از اشک باران است که انتظار مرا در پیچ و تاب ناودان ها میکشد و دنیا... که بی کنار او خالیست دلم برای کسی تنگ است...!!!
داداِ جوجو
کسی ما را نمی جوید کسی ما را نمی پرسد کسی تنهایی ما را نمی گرید دلم در حسرت یک دست /دلم در حسرت یک دوست ...
داداِ جوجو
دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم
داداِ جوجو
زندگی همین است انتظار ، حسرت ، نا امیدی ، شکست و خداحافظی ...
داداِ جوجو
گهگداری هم احساس پوچی حواسم را پرت میکند حواسم ضربه میخورد، میشکند شاید همان وقتهایی است که خودم را غرق تو میدانم
داداِ جوجو
شمارش مي كند ضربات شلاق باران را در كوچه ذهن خويش مي داند رويش براي زندگيست هميشه امروز بي تاب فرداست
داداِ جوجو
تویی اون دردی که دوسش دارم ... {.}
داداِ جوجو
وقتی که با توام نفسم بند می شود...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 34 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 4 دقيقه قبلهمچنین