damla
دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم دل من تنهاییات پرازسواله میدونم دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم دل من آرزوهات نقش برابه میدونم دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد دل من امید تو فقط باید خدا باشه دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
damla
تورفتی در نگاه من شفق زد وشب سیلی به رخسار فلق زد دریغا دست بی رحم جدایی کتاب آشنایی را ورق زد تورا گفتم که ای آلوده درد چرا گلبرگ رخسارت شده زرد؟ به من گفتی که اندوه جدایی نمی دانی به روز من چه آورد
damla
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم. ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است. اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد
damla
با مدد گرفتن از عشق سعی داری از یه دره ی بزرگ که عقل برات ساخته عبور کنی . عشق برات یه پل میزنه از این سر تا اون سرِ دره ، حالا با عشقت میخوای از پل عبور کنی تو حرکت میکنی و میری . ولی وقتی که به نیمه ی راه میرسی ،میبینی تنها هستی ،بر میگردی وبه عقب نگاه میکنی ،عشقت هنوز پا رو پل نگذاشته ، تو راه رو تنها رفتی و به اون اعتماد کردی غافل از اینکه ممکنه اون جا بزنه و تو رو تو این راه تنها بذاره ، ازش میخوای که اون هم بیاد و با هم گذر کنید ولی اون میترسه ، میفهمی که اون عاشقت نبوده ،سعی میکنی برگردی ولی پلی که عشق برات ساخته بود دیگه مستحکم نیست ، کم کم متزلزل میشه ، کم کم فر و میریزه تو نمیتونی خودتو نجات بدی و تو به ته دره پرت میشی . وقتی به خودت میای میبینی که کمرت شکسته ، عشق تو یک طرفه بوده ، و عشق یک طرفه کمرت رو شکست
damla
چند ماهیست کار ها تکراریست روز و شبها از محبت خالیست تیک و تاک ساعت دیواریست از ازل تا به ابد تنهایست قسمت این دل من حیرانیست عاشق و شیفته ی تو شد عاشقی ،شیفتگی رسوایست دل من گرچه باز تنها زیست لحظه هایم چون سکوت اجباریست
damla
بغض گریه توی چشمام حرفای درد روی لبهام
چجوری باید بگم من بی تو دنیارو نمی خوام
زده آتیش به وجودم غم دور از تو نشستن
من که پیشمرگ تو بود تو گرفتی من و از من
جز محبت من چه کردم که شدی دشمن جونم
تارو پودم و سوزونده آتشی که کردی روشن
بغض گریه توی چشمام حرفای درد روی لبهام
چجوری باید بگم من بی تو دنیارو نمی خوام
رفتی من غریبو تنهام بی تو مجنونم و رسوا
توبیا ای نازنینم به تو خو کرده نفسهام
فاصله بین من و تو شده اندازه ی دنیا
تو بیا ای نازنینم تو امید بده به فردام
بغض گریه توی چشمام حرفای درد روی لبهام
چجوری باید بگم من بی تو دنیارو نمی خوام
damla
با تو من بيگانه هستم بعد از اين * فکر کن ديوانه هستم بعد از اين قصر روياي مرا کردي خراب * کنج اين ويرانه هستم بعد از اين تو دلت با او، و من از راه دور* دور تو پروانه هستم بعد از اين هرکسي آمد به طعنه گفت و رفت * بي دل و جانانه هستم بعد از اين گفته بودم عشق يک افسانه است * من خودم افسانه هستم بعد از اين...