damla
چه کرده ای " تو " با دلــــــــم ؟ که از تو پیش دیـگران گلایه هــــم که می کنم شـــــعر حساب می شود ...
damla
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا شاید خطا كردم و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟.
damla
چه بی هیاهوست این خلوت نهانم شعله ای بیافروز تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره تو را به تصویر در آورم غزلهایم برای توست چرا که تو قطب زنده غزلهای منی ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم .
damla
راز چشمانت را هیچ کس نفهمید ولی من امروز رازش را فهمیدم راز چشمانت رفتنت بود ...
damla
جز . آغوش تــــو . هیچ خورشــــیدیاز پسِ این زمســتان بر نمی آیــــد !
damla
تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی
damla
آسمـان هـم کـه بـاشی بـغلت خـواهــم کـرد … فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد … پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
damla
پاهایم را که درون آب می زنم، ماهی ها جمع می شوند شاید این ها هم فهمیده اند / عمری “طعمه روزگار”بوده ام . .
damla
میـدآنی ، گـآهی سـَنگــدِل تـَریـن آدم دُنیـآ هـَم که بـآشی ، یـک آن، یـآد کـَسی روی قـفـَسهـ سیـنهـ ات ســَنگــینی میکــُنــَد آنوقــت به طــور کـآملا غریزی، نـَفــَس عمیـقی میکــِشی تـآ ســَنگ کـــوب نـَکـُنی.....
damla
اين روزها اگر خــــــ ــون هم گريه كني، عمق همدردي ديگران با تو يك كلمه است : " آ خــِ ــ ــ ــ ـي "
damla
میگویند یک روزی هست .. که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ... و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی! فقط نمیدانم .... تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من میخورد!؟!
damla
روز است یا شب؟ هیچ نمیدانم . هیس... دارم فاتحه می خوانم, برای آخرین آرزویم که دیروز , دم غروب , مرد . عادت کرده ام به مرگ آرزوهایم, حتی دیگر برایشان اشک هم نمی ریزم, فقط قدری سکوت به یاد روزهای بودنشان . میدانی...از نگاه آدم ها وقتی به من می رسند خسته ام, عجیب خسته ام... به گمانم شب باشد...! باید بخوابم, بایـــــــــــــد, شاید که در خواب بینمت...