damla
نوشتم باکـــ ـــره . . .! تمام مردهای شهر داد زدن "زن" باید از جوانیش و ســـ کـــ ســــ لذت ببرد . . . مــــن از خودتان هستم مـــــرد های شهر . . .! میدانم شـــما به فکر امروز هستید . . . و فردا که وقــت همسر میشود دنبال بـــــ ــکر بودن دختر هستید . . .! مردهای شهر من همان های هستند که وقتی چیزی به نـــفع خودشان باشد میگوییند حق طعبیی یک زن است . . . و وقتی به ضرر شان باشد میگویند زن چنین حقی ندارد. . .!
damla
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی"
damla
گفتم زندگي چند بخش است؟؟...... گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟....... گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟...... گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد
damla
یکی از آشناهامون میگفت تو یه روستا داشتن فیلم میساختن ، مجبور میشن برای فیلمبرداری یه امامزاده ی الکی بسازن ، بعد از پایان فیلمبرداری مردم روستا نذاشتن امامزاده رو خراب کنن !! الان بیا و ببین چه خبره...! دخیل میبندن و نذر و دعا و .. از آمار شفا دهنده هاش اطلاع دقیقی در دست نیست !!!
damla
به بعضی ها گفتند دختران در امارات خرید و فروش می شوند! فرمود: شیوخ آنجا برادران مایند و تجارت با آنان حلال خبر دادند سن فحشا به دوازده سال رسید! فرمودند: سن تكلیف نه سال است گفتند: فقرا كلیه هاشان تمام شد، قلب ها را می فروشند فرمودند: فقط ایمان را نفروشند ناگهان یکی داد زد: وا اسلاما!! تار مویی بیرون زد آقایون خشمگین شدن، رگ گردنشان باد كرد، خفاش ها را برداشت و به قصد ارشاد به خیابان زد
damla
سخــت است ببـــآزی تمــآمـِ احـسآسِ پآکــَت را و هنــــوز نفهمـیده بآشی اصلــــا دوستـــَت دآشــت؟؟؟!!!
damla
ماهی گیر دلش سوخت... این بار ماهی بود که از تنهایی قلاب را رها نمی کرد.
damla
عثمان بن حنيف انصارى در حكومت على عليه السلام فرماندار بصره بود. يكى از خانواده هاى محترم شهر، او را بمجلس عروسى دعوت نمود، فرماندار آن را پذيرفت و در مجلس وليمه شركت كرد. مدعوين همه از ثروتمندان و متمكنين شهر بودند، و از محرومين و تهيدستان كسى در آن مجلس دعوت نداشت . سفره رنگينى گسترده شد و فرماندار و ساير مهمانها در كنار آن نشستند و صاحبخانه با غذاهاى فراوان و رنگارنگ از فرماندار بگرمى پذيرائى كرد. خبر اين مجلس مجلل ، به على عليه السلام رسيد. نامه تندى به فرماندار نوشت و عمل او را اين چنين مورد انتقاد قرار داد: وم ظننت انك تجيب االى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. (12) من گمان نمى كردم كه دعوت مردمى را براى صرف طعام اجابت مى كنى كه فقير و محرومشان را ميرانند و غنى و توانگرشان را ميخوانند.
damla
دلم تن داد به طوفانی نمیشد هیچ کاری کرد من و این درد چشمات به جایی میرسونن که نشستم از خودم میگم به گوشت میرسونن که
damla
خلاصه میگم که دنیا در جریان باشد. از همان ایتدا که باب گیتی را آرام آرام و با اکراه به سر مبارکمان فتح نمودیم تا همین حالا و بعدها، زورکی آمدهایم. یعنی این که با پای خود بیرون آمدیم به خاطر نیازردن مامی جانمان بوده. دنیا باید بداند که اینجا و هر لحظه هم آماده تر زدن به تار و پودش هستیم. زیرش هم امضا میکنم نگویید دیگری نبشته! دیگری ننبشته. امضا : خش خش خش
damla
شبیهِ شهر متروکم کلاغا هم نفس هامن همه دل کندن از دســتام نمونده هــــیـــــچکس با من ... یه عمری خونِ دل خوردم ازین روزا گریـــــــزونم قسم به درد بی درمون تو دنیاتون نمی مونم!
damla
گاهی اوقات حس عجیبی دارم حس غریبی که نمیدونم از کجاس حس بی کسی حس دربدری حسی که درونمو می سوزونه نمی دونم چم شده مثل عاشقام یا مثل دیوونه هامثل کسایی که چیزی رو گم کرده اند دیگه یار نمی خوام وقتی میبینم عشق دروغه,چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشق و عاشقی چیست؟؟؟
damla
من فقط عاشق اینم حرف قلبتُ بدونم ؛ الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم” خواستم بگم واسه من یکی که جوابِ معکوس داد..طرف پرید!
damla
بزرگترین خطای تو این بود که می پنداشتی . . . من برای همیشه صبور خواهم ماند !!!