damla
زندگی شراب تلخی است که همه ما محکوم به نوشیدن آن هستیم.
پس مینوشیم به یاد آنهایی که دوستشان داریم و از آنها دوریم.
damla
چقدر تنها می شوم وقتی نمی گويی كه دوستم داری! ديروز های رفته ام را ورق زدم پرم از عاشقانه های ناتمام تمام روياهايم در كوچه پس كوچه های غرور گم شدند و امروز ياد تو تنها ترنمی است،از تولد بی كسيم ... غريبانه به زمزمه ی انتظار می انديشم...
damla
خداحافظ...!! گوشی قطع...!! پشتش سیگار...!! صدای ضبط زیاد...!! ریپیت...!! خالی از خویشی و غربت ,گیج و مبهوت بین بودن و نبودن ...!! پشتش سیگار...!! لش, روی تخت...!! گریه کنار هر عکس مشترک...!! پشتش سیگار...!! نگاه به ساعت دقیقه به دقیقه...!! پشتش سیگار...!! خیره بر گوشی چشم انتظار...!! پشتش سیگار...!! اولین روز بی تو بودن...!! لعنتی می دانم...!! روزهای دیگر هم به همین سادگی می گذرد...!!
damla
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتاب است امشب از خواب خوش گزیزانم که خیال تو خوشتر از خواب است خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش تن ثدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگ هایم آه! گویی زدخمه دل من روح شبگرد مه، گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو می شکفد چو لاله، گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد درون هاله راز ناشناسی درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش آه...باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شورافکن سوی من گرم و دلنشین باشد بی گمان زآن جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم به روی دفتر خویش "جاودان باشی ای سپیده عشق!"
damla
من همان شبان ِ عاشقم سینه چاک و ساکت و غریب بی تکلّف و رها در خراب ِ دشتهای دور ساده و صبور یک سبد ستاره چیده ام برای تو یک سبد ستاره کوزه ای پُر آب دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب یک رَدا برای شانه های مهربان تو! در شبان ِ سرد برای گامهای پُر توان ِ تو در هجوم درد... من همان ، در تلفظ ِ تو ناتوان وای از این عتاب! آه.... ********** من با همه عشق درون جدایی را هیچگاه دوست نداشتم. و نوازش خیال را حتا اگر از خانه معشوق بجای میماند زیبا میپنداشتم . تمام عشق حس گنگی است و معمایی که کفافش حل مسئله نیست.
damla
این روزها .... به دنبال کلاغی می گردم تا قار قارش را به فال نیک بگیرم .... وقتی قاصدکها همه لال هستند ... !!!
damla
بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد." * سخت طوفان زده روی دریاست ناشکیباست به دل قایق بان شب پر از حادثه.دهشت افزاست. * بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان نا شکیباتر بر می شود از او فریاد: "کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
damla
آينه ي خورشيد از آن اوج بلند شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده شد پراكنده و در دامن افلاك نشست تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو خواب فرستد و از راه سرابم نبرد كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد روح من در گرو زمزمه اي شيرين است من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن در هياهوي شب غمزده با اختركان سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام روح من منتظر آمدن مرغ شب است عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد با تو اي خواب ، نبرد من و دل زينت سبب است مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را
damla
بـــــرای سفــــر بـــــه گــــذشتــــــه نیــــازی بـــه مـــاشیـــن زمــان نــــــدارم مــــن خـستـــــه بـــا یـک نــخ سیــــــــگار و چنــــد پـُـکـــ عمیــــق هــــر روز بــــه گــــــذشتــه سفـــــر میکنــــــم ..
damla
میترسم ... از اینکه یک روزی، ... یک جایی ... من و *تو* ... خیلی دور از هم ... در آغوش یک غریبه ...بیقرار هم باشیم ...!!!
damla
«تو همانی که در تارترين لحظه شب راه نورانی اميد نشانم میداد» تو همانی! تو همانی که در آن لحظه تلخ همه منيتم را بگشود تو همانی! تو همانی که مرا در پس اين اندوه ها نه رها کردی و نه خنديدی تو همانی! تو همانی که شبم را که برايم غمی از بار گران بود به تماشای نگاهت ودر آن دهکده چشمانت بويی از برگ گل ياس نشاندی و همه وحشت و تاريکی را که همه در اين نگاهم جريان بود،گسستی و بدان ريشه اميد بکاشتی تو همانی!
damla
دیگر حتی نامت را در اشعارم نخواهی دید...! روی جلد دفتر شعرم بزرگ نوشته است .... " لعنت خـــــــدا بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغــال بریزد !!!
damla
باران که ببارد چشم هم می بارد و برهوت دل خالی می شود آسمان و دل....!!! چه شباهت ناگریزی دارند!!!! تاریکی شب که شود زندگی ام از نو می شود نمی دانم.. زندگی من به تاریکی شب عادت دارد... یانه... به تاریکی... روز و شبش چه فرقی دارد!!!!
damla
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك هارا بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. وبيا تاجايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد وزمان روي كلوخي بنشيند با تو ومزامير شب اندام ترا ، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
damla
دور از تو در این شهر مرا همنفسی نیست فریاد کنم ازدل و فر یاد رسی نیست ما را نفس از هجر به لب آمدو مردم گویند که این عشق تو هم جز هوسی نیست ای آه بسوزان به شرر سینه مارا کین سینه برای دل ما جز قفسی نیست گفتم به دل از همهمه در سینه چه غوغاست ؟ گفتا که در این خانه بجز یار کسی نیست