دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

damla
زن - مجرد
امتیاز: 1587

دنبال‌شدگان

(102 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(295 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

damla
damla

اي ساربان آهسته ران کآرام جانم مي رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا طاقت نمي آرم جفا کار

damla
damla

تو را خودم چشم زدم! بس که نوشتمت میان شعرهام! بی آنکه اسفند بچرخانم میان واژه ها...

این ارسال را بازنشر کرده است.
damla
damla

@علی قحطی آینه بود. دخترک تمام دلخوشی اش شده بود که کاسه گلی اش را پر اشک کند بگذارد جلوی خورشید تا عکس خودش را ببیند، ولی آفتاب نزده هرکس رد می شد به خیال اینکه دخترک کاسه گدایی گرفته سکه ای می انداخت و رد می شد. شب دخترک مانده بود و یک کاسه پر از سکه نه اشکی و نه خورشیدی... حالا تصمیم گرفته بود کاسه را بردارد ببرد جایی که نه رهگذری باشد نه سکه ای، خودش باشد و خورشید، کاسه گلی و اشکهایش ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
damla
damla
توسط فید

وزیر کشور وارد مشهد شد

damla
damla
توسط فید

تصاویر/چهره مادر در سينماي ايران

damla
damla
توسط فید

قيمت بليت برخي از شركت هاي مختلف هواپيمايي در بيست و يکمين روز ارديبهشت ماه

damla
damla
توسط فید

بالا رفتن سن ازدواج میزان مرگ و میر مادران را افزایش داده است [لينک]

damla
damla

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟» من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد. من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام

damla
damla

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند. زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه . اين جوری خيلی بهتره زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی مرد جوان : منو محکم تربگير زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

damla
damla

مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم بیاموزم به همه،حتی کسانی که مرا درک نمیکنند یا با من بدی کرده اند و مرا رنجانده اند عشق ورزم مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم وبدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است

damla
damla

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند و برای تبرک و گرفتن نصیحتی از شیوانا نزد او رفتند. شیوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید : تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود! شیوانا از زن پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟

damla
damla

بـيا آخرين شـاهكـارَت را بيـبين مـُجسمـه اي با چـِشمانـــی بـاز خـيره به دور دسـت شـايد شَرق شـايد غَرب مبهـوت يك شـِكست ، مغلوب يك اتِفاق مصلوب يك عــِشق ، مفعول يك تاوان ... ... خـُرده هايـَش را باد دارد ميبـَرد و او فقـط خاطراتـَش را مُحكم بَغل گـِرفته بيـا آخرين شاهكارت را بيبين مـُجسمه اي ساخـته اي به نـام " مـَن"‌ !

damla
damla
توسط فید

کاهش بار ترافیکی بزرگراه شهید حقانی وتونل رسالت

damla
damla

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یآس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد ... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد .

damla
damla

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم ، گاه يک نغمه آنقدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم ، گاه يک نگاه آنچنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند ، گاه يک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نميکنم اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.