دیـــــویــــــد
زیستن را تفسیر کن تو که دستهایت برترین کلام را که دوست داشتن است تعلیم می دهد و صدای قلبت رگهای مرا بیدار می کند اندوه را تعریف کن ای سپیده محصور ...که در پیکرت روح حساس ابریشم ها جاریست و هیچ کس جز من رنگ چشمانت را نشناخته و عشق را تفسیر کن در پریشان سکوتت زمانی که خیابان رنگ چشمان تورا می گیرد و درختان نامت را نجوا می کنند و من خاطرات ناچیز بودن را در لبخندی به کوچه تاریکی می بخشم و به دری می کوبم که تو می گشایی تنها عبور ستاره ای که شب را می شکند از آسمان ها می گذرم دستهایت را می گیرم و به خورشید می رسم
دیـــــویــــــد
من وتو ....... در کافه ..... کنج دیوار .... روبروی هم قهوه را نخوردیم حرفهایمان به اندازه کافی تلخ بود..
دیـــــویــــــد
خوابیده بودم کابوس میدیدم ؛ از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم… افسوس… یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم
دیـــــویــــــد
دلم از درد بی دردی گرفته دلم از هرچه دلسردی گرفته دلم از تو دلم از من و از ما دلم از اینهمه غوغا گرفته .
دیـــــویــــــد
برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی. نترس گردوی کوچک! آنچه سیاه میشود، روی تو نیست. دست آنهاست
دیـــــویــــــد
کاش همیشه در کودکی می ماندیم ... تا به جای دلــهایمان ، سر زانــوهایمان زخمی میشد ... !
دیـــــویــــــد
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است، داستانی، راهی، بیراهه یی، طرح افکندن این راز، راز من و راز تو، راز زنده گی، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
دیـــــویــــــد
جهان سوم جاييست که آدمها اگر دلشان بگيرد، می روند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غمهاي بزرگتري هم هست، نکند که دلشان هواي شادي کند.
دیـــــویــــــد
یک مرد با چشم هایش عاشق می شود یک زن با گوش هایش برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن
دیـــــویــــــد
من زنـم نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن اگر بخواهم تمام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید
دیـــــویــــــد
در می زنند در را بگشاييد شايد تشنه ی سلامی راه گم کرده باشد ...
#علیرضا-بلوری
13 سال و 3 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبل