مولای من! تو را امام غریب مینامند، میدانم بد میزبانی بودند و در مهماننوازی وفا نکردند.
مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛ تو میزبان گریهها و نیازها؛ غمها و دلتنگیهای ما هستی.
تو که غریبی را احساس کردهای! حال غریبهها به آستان کرم تو چشم دوختهاند و به دستان پر مهرت توسل کردهاند.
سلام @امیرِ تنــــها سلام لطفا به این نکات توجه داشته باشید =>
تا الان چندین نفر از دست شما شاکی هستن حتی تو همین پست اعلام کردن بهشون خطاب زده نشه اما مثلِ اینکه شما کامنت اون اشخاص رو پاک کردین.لطفا رعایت کنید در صورت تکرار مجبورم با شما برخورد کنم امیدوارم دیگه از اینجور مسائل پیش نیاد
تهدیدی در کار نبود.هنگام خطاب زدن فقط توجه داشته باشین به چه اشخاصی دارین خطاب میزنین.خیلیها این خطاب ها ازارشون میده.یکیش از جمله خود من.لطفا به دوستان خودتون خطاب بزنین و نه به کسایی که حتی کوچکترین رابطه ای باهاش ندارین.موفق باشین شب خوش
ما ایرانی ها همیشه همینیم دوتا چشم که داریم هیچ یه چشم داریم به عنوان ....
"ازکسانیکه از من متنفرند سپاس، آنها مرا قویتر میکنند.
از کسانیکه مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشکرم، آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانیکه با من میمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهن"
بابام و زود از دست دادم..
ولی هنوز شمارش تو گوشیمه...
خیلی شده که اشتباهی بهش زنگ زدم و طرف مقابل گفته:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است تازه فهمیدم که برای همیشه ندارمش...
قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم، قرار شد من لبخند بزنم، قرار شد او به آسمان تكيه كند، قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم، گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است! گفت: عاشقانه است! ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد. گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است! گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم! قرار شد عكس را در بهشت بگيريم، گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟ گفت: راهت را پيدا كن! قرار شد من در عكس نشسته باشم، قرار شد خدا ايستاده باشد، گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟ گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم! قرار شد اين عكس را قاب بگيريم، گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟ گفت: مهم نيست قابش چه باشد، مهم آن است كه كجا آويزانش كني! گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟ گفت:در دلت! بالاي سر عشق!

14 سال و 6 ماه و 29 روز و 5 ساعت و 36 دقيقه قبلواقعنيا!
14 سال و 6 ماه و 29 روز و 5 ساعت و 34 دقيقه قبلاره اگه یکم فکر کنید میفهمید که واقعا حرف جالبیست واسه من که اتفاق افتاده
14 سال و 6 ماه و 29 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلمن اينو شايد 1000بار ديدم و هر بار گفتم: واقعنيا
14 سال و 6 ماه و 29 روز و 5 ساعت و 21 دقيقه قبل