azadeh
یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد، و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز " خودت " بوده ای!!!
azadeh
اینکه آدم حرفی نمیزند نه اینکه دردی نداشته باشد؛ از یک جایی به بعد آدم خودش میفهمد که حرف زدن فایده ای ندارد.... بخاطر همينه كه مدتيه حرف ميزنم اما ... حرفهايم را نميزنم
azadeh
خوبـــــــــــ که با خــودم فکر میکنم میبینم اینهمه نبودنتـــــــ ، اینهمه نداشتنتــــــــــ خیلی هم تقصیر تو نیست ! من قانـــون بازی را بـــلد نبودم …
azadeh
آهااااای غریبـــــــــــــه : از اون دیوار ترک خورده و کوتاه رفاقت فاصله بگیر ، بارها به روی من ریخته است !
azadeh
در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی … درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ، در این سکوت بغض آلود … قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد ! عشق تو نوشتنی نیست … در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم ! وقت تمام است ، برگه ها بالا …
azadeh
اینجا صدای پا زیاد می شنوم اما هیچکدام تو نیستی !!! “دلم” خوش کرده خودش را به این فکر که شاید “پا برهنه” بیایی !
azadeh
حرف تازه ای ندارم فقط زمستان در راه است … کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند ، شاید یادت بیفتد جیبهایت را که وقتی دستهایم مهمانشان بودند !
azadeh
سخت ترین کار زمان دانش آموزی خوردن نارنگی زیر میز ، سر کلاس بود !