azadeh
سـوزش شلاقـهایی که از خواب غفلــــــت بیدارمان می کنند بهتــــر از نــــرمی دستانـــی ست که خوابــــــــمـــــان میـکنند
azadeh
گاهی ممکن است از جایی، از موقعی، از کسی، رد شوی و تکه ای از تو به گوشه اش گیر کند و کنده شود. وقتی کمی از تو جایی جا ماند، کم می شوی! بدون آنکه خودت بخواهی قسمتی از تو دیگر همراهت نیست و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند. گاهی تکه ای از تو جا می ماند لا به لای نگاهش، پشت میز گوشه کافه ی همیشگی، زیر یک درخت در انتهای باغ، توی یک کوچه، یک آسانسور ، تو جدا می شوی و تکه ای از تو جا می ماند، بدون آنکه خودت جا بمانی. آنوقت یک روزی می رسد که خودت را جمع می کنی، تکه تکه ات را سرهم می کنی و می روی و جای دیگری پهن می شوی. اما یک شب که حواست نیست، صدایی می شنوی، چیزی می بینی، از جایی رد می شوی، که یادت می افتد هنوز یک تکه ات، همان تکه ات، جایی ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند… هنوز یک تکهء لعنتی ات جایی جا مانده است.
azadeh
گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی! و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!... زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!.. دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!... اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه! و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم! سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن! چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو وای از خاطره ها!.......
azadeh
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟ مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!..... لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............
azadeh
همیشه ازفاصله هاگله داریم. شایدیادمان رفت که درمشقهای کودکیمان برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود..
azadeh
شبتونــــــــــــــــــ خـــــوش :-)
azadeh
الهیییییییی چه انتظاری میکشه !
azadeh
مي گويند : شاد بنويس … نوشته هايت درد دارند! و من ياد ِ مردي مي افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ي خيابان شاد ميزد… اما با چشمهاي ِ خيس … !!
azadeh
هنـــــوز هــــم ، حــــوالی خــــواب هـــــای شــــبانــــه ام پرــــسه مــــیزنی لعنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی دیـر وقـــت اســـــــــت ، آرام بگـــــــیر بُگــــذار یکــــ امشـــب را آســــودهـ بخوابـــــم……
azadeh
بعد از مدت ها دیدمش! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن… خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم… تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم: بی معرفت! دستای من تغییر نکرده… دستات بــــ دستای اون عادت کرده