دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

azadeh
زن - مجرد
امتیاز: 3777

دنبال‌شدگان

(461 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(483 کاربر)

گروه‌ها

(70 گروه)

بازدید

azadeh
685219_LhRO1fy0.jpg azadeh

پوشیده . . . رو بازوهای یِ نفر آروم خوابیده . . .

azadeh
azadeh

درد کشیـــــــــــدن مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفیـــــــــد، شاهکاری می سازد به نام دیوانـــــــــــــــــگی...! و من این شاهکار را به قیمت همه فصلهای قشنگ زندگیم خریده ام... تو هر چه می خواهی مــــــــــــرا بخـوان ... دیـــــوانــه ، خـودخــــواه ، بی احســاس............... نمــــــی فروشـــــــــم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

azadeh
wWw.White-Sky.Blogfa.CoM (969).jpg azadeh

آرامش پی حس همون روزام، پی احساس آرامش همون حسی که این روزا، به حد مرگ میخوامش دلم میخواد عاشق شم، آخه فکرت شده دنیام اگه عاشق شدن درده، من این دردو ازت میخوام

azadeh
azadeh

یه همکلاسی راهنمایی دبیرستانت میبینتتو میگه وای چه عوض شدی،آدم خجالت میکشه که پدرسگ هنوز اون قیافه تخمیه اول صبامو تو صف صبحگاهی یادشه.

azadeh
101225115000.jpg azadeh

سـوزش شلاقـهایی که از خواب غفلــــــت بیدارمان می کنند بهتــــر از نــــرمی دستانـــی ست که خوابــــــــمـــــان میـکنند

azadeh
Untitled.jpg azadeh

گاهی ممکن است از جایی، از موقعی، از کسی، رد شوی و تکه ای از تو به گوشه اش گیر کند و کنده شود. وقتی کمی از تو جایی جا ماند، کم می شوی! بدون آنکه خودت بخواهی قسمتی از تو دیگر همراهت نیست و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند. گاهی تکه ای از تو جا می ماند لا به لای نگاهش، پشت میز گوشه کافه ی همیشگی، زیر یک درخت در انتهای باغ، توی یک کوچه، یک آسانسور ، تو جدا می شوی و تکه ای از تو جا می ماند، بدون آنکه خودت جا بمانی. آنوقت یک روزی می رسد که خودت را جمع می کنی، تکه تکه ات را سرهم می کنی و می روی و جای دیگری پهن می شوی. اما یک شب که حواست نیست، صدایی می شنوی، چیزی می بینی، از جایی رد می شوی، که یادت می افتد هنوز یک تکه ات، همان تکه ات، جایی ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند… هنوز یک تکهء لعنتی ات جایی جا مانده است.

azadeh
c (19).gif azadeh

گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی! و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!... زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!.. دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!... اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه! و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم! سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن! چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو وای از خاطره ها!.......

azadeh
13253401153.jpg azadeh

چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟ مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!..... لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............

azadeh
azadeh

همیشه ازفاصله هاگله داریم. شایدیادمان رفت که درمشقهای کودکیمان برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود..

azadeh
azadeh

شبتونــــــــــــــــــ خـــــوش :-)

azadeh
Aksneveshte-radsms18.jpg azadeh

تو منو داری غصه نخور !

azadeh
Aksneveshte-radsms05.jpg azadeh

الهیییییییی چه انتظاری میکشه !

azadeh
12.jpg azadeh

دفتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم من نوشتم از تو: که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!! تو نوشتی از من: من که تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم... ولی افسوس مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
azadeh
azadeh

مي گويند : شاد بنويس … نوشته هايت درد دارند! و من ياد ِ مردي مي افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ي خيابان شاد ميزد… اما با چشمهاي ِ خيس … !!

azadeh
f (1).gif azadeh

هنـــــوز هــــم ، حــــوالی خــــواب هـــــای شــــبانــــه ام پرــــسه مــــیزنی لعنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی دیـر وقـــت اســـــــــت ، آرام بگـــــــیر بُگــــذار یکــــ امشـــب را آســــودهـ بخوابـــــم……

azadeh
Avazak_ir-Love984.jpg azadeh

بعد از مدت ها دیدمش! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن… خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم… تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم: بی معرفت! دستای من تغییر نکرده… دستات بــــ دستای اون عادت کرده