این روزها #دلــــم اصرار دارد فریاد بزند؛ #امــــا... من جلوی دهانش را می گیرم، وقتی می دانم کسی تمایلی به #شـــنیدن-صدایش ندارد!!! این روزها من... خدای سکوت شده ام؛ خـــــفقان گرفته ام تا #آرامـــش-اهالی-دنیا،خط-خطی-نشود...!!!
چه بي پروا #رفتنت را به نظاره نشستم در شامگاهي كه زمين بوي بهار نارنج مي داد شايد تو قدم هايت را سست برمي داشتي تا واژه اي ديگر را از من بشنوي واژه اي از جنس خواهش ومن منتظر بودم تا صداي التماسم را از لابه لاي #ســـكـوت تلخم بشنوي اما نشنيدي و #رفتــي تا من روزها آمدنت را در انتهاي كوچه اقاقي به #انتـــظار بنشينم...
#الهـــــــــی! من نه آنم;که ز فیض نگهت چشم بپوشم،نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی... در اگر باز نگردد نروم باز به جایی.. پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی.. کس به غیر از تو نخواهم،چه بخواهی چه نخواهی باز کن در،که جز این خانه مرا نیست پناهی...
چه جنگی به راه افتاده بین دل وغرور! دل تـــــورا می خواهد! مدام می گوید به دنبالت بیایم و غـرور پاهایم را بسته.. تو نترس! جایت امن است قربانی این جنگ #منــــم
به دنبال کلماتی می گردم تا جای خالی دفترچه ام را پر کنم ، تمام فکرم و وجودم پر از توست اما کلمه ایی بر زبانم جاری نمی شود.. نمی دانم یا من لال شدم یا قلم سر لج بامن دارد یا............... تو در کلام نمی گنجی....... اری بهترین دلیل........ #تو-در-کلام-نمیـــگنجی.........