azadeh
میگفتند:
سختی ها نمک زندگــــــی است…..
امّا چرا کسی نفهمید
“نمــــــک” برای من که خاطراتم زخمی است
شور نیست…
مزه “درد” میدهد…!!
azadeh
کاش کودک بودم که به هربهانه ای به آغوشی پناه می بردم و آسوده اشک می ریختم !
بزرگ که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی …
azadeh
پرسید : چرا آسمان ابریست ؟
گفتم : تو نبودی با او درد دل کردم !
azadeh
چشمانم را به نابیـنایی میـفروشم تا کســی را که دوســـت دارم با دیگری نبینــم
azadeh
آنکه واقعا تـــو را دوست دارد به ساز آرام بودنت کفایت میکند و هرگز نمیخواهد رقاصه ی سازهایش باشی …
azadeh
کم کم یاد خواهی گرفت......تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیرکردن یک روح را! این که عشق ،تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر نیست و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها ،معنی عهد و پیمان نمی دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ خودت را پرورش دهی به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی... پای هر خداحافظی یاد می گیری که خیلی می ارزی....!!!
azadeh
دستم رو ميندازم دور گردنش صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده به ديوار سلام مي کنم و گاه که بي هوا بهش مي خورم ازش دلجويي مي کنم - ببخشيد آقاي ديوار ... و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم چپ ... راست ... چپ ... راست ... يادمه رقص بلد نبودم ! اما غم مرا هم به رقص وا داشته ! اشک هايم را مي خورم و باز با صندلي مي رقصم ... بلند بلند آواز سر مي دهم من خوشبختم چون غم دارم ... صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم فرياد مي کنم ... من با غم هايم خوشبختم با غم هايم مي رقصم
azadeh
نمیدانم ! من در دوستداشتنت غرق شدهام ...؟ یا دوستداشتنت در من ...؟ هرچه هست جداییشان / درست بر عکس من و تو خیلی سخت است!
azadeh
حــــــرف میـــزنی امــــــــا تلخ محــــبـــت می کنی ولـــــــــــــی ســـرد چـــه اجبــاری اســت دوســـت داشــــتـن مــن!