naznazi
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست
naznazi
آن گاه که زمان مرگم فرا رسد، کسی که باید بمیرد منم...پس بگذار آنطور که میخواهم زندگی کنم.- جیمی هندریکس
naznazi
دقت کردین دانش اموزا وقتی چیزی نمیفهمن از بغل دستی میپرسن: تو چیزی میفهمی؟ اونم میگه نه و بعدبه خود شون می بالن و خوشحال از اینکه تنها نیستن و همگی نمیفهمن...
naznazi
یه دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد که تموم دنیا از پیشت رفتن.
naznazi
قطار می رسد برای بعضی ها کسی منتظر نیست برای بعضی ها کسی را نمی آورد اما ، بیچاره آن هایی که مسافرشان را دیگران به خانه می برند
naznazi
خدایــــا !!!! تا خـِـــر خـِــره پـــر از زندگــــی ام... مرســـی دیگـــر میـــل نـــدارم، سیــــــــــــرم...
naznazi
بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم . باس
naznazi
بهترين روش براي دفع انگل: پنج روز پشت سرهم چاي و بيسکويت مي خوري روز ششم فقط چاي. کرمه مياد بيرون ميگه: پس بيسکويتم کو؟ شما ميگيريش
naznazi
وقــتی همه چیز خوبه ....میترسم آخه مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار عـــادت کـــرده ایـــم . . .
naznazi
گناهـــــی که پشــــــیمانی بیاورد بهتر از عــــــبادتی اســـت که غــــــرور بیــــــاورد
naznazi
بعضي از اين پشه ها قيافشون انقد مظلومن كه ادم ميخاد خودش رگشو پيدا كنه بزاره تو دهنشون...
naznazi
طرف لکنت زبان داشته ، زنگ میزنه اوژانس که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببرن ، میگه ، اااالو اااوورجانس ، این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین ، طرف میگه آدرستون ، یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ ، طرف میگه ظفر منظورته ، میگه ننننننننه ، طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ، دو هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون ، باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ، طرف میگه ظفر ، میگه ننننه باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ، سه ماه رد میشه ، باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس ، این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گه گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین ، طرف میگه آدرستون ، باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ ، از اونور میگن آقا منظورت ظفر هستش ؟ ، طرف میگه آاااره بببیناموس کککشوندم آوردمش ظفرببببیا بببرش
naznazi
گاهی واقعأ خیال میکنم
روی دست خداوند مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم:
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟