#روزمرگی داره دیوونت میکنه...آدمهایی که میرن رو اعصاب...اتفاقایی که ناخواسته پیش میاد... #دوندگیهای بیخودی...میایی بنویسی تا حواست پرت بشه...میری تو دیدگاهها کمی شیطنت کنی تا حالت بهتر بشه...هر کاری میکنی انگار نه انگار...چرا؟...رهگذر
مسیحا من دارم از زندگی میگم، حتی اینجا باور کن نصف اونایی که از غم مینویسن غمگین نیستن، من همیشه تو دنبالر گفتم چرا فقط میاین غم هاتون رو مینویسین، چرا نمیاین از شادی هاتون بنویسین؟ متاسفا=نه بچه ها فکر میکنن از غم نوشتن کلاس داره، یا چه میدونم مخاطب بیشتری برای غم هست و این چیزا
مطهره، درون خودت، تو زندگی ِ واقعی ِ خودت،
چیزی که موندنی باشه تا آخر عمرت، خـودتــ
دیشب نشسه بودم داشتم دعا میخوندم یکم گذشت دیدم پام سنگین شد...نیگا کردم دیدم ی کوشولو ناز خوسیده رو پام....بعدش گفتم یا خدا ای کجا بود...ی نیم ساعت گذشت عین خرس گریزلی خوسیده بود....گفتم الان پا نشه ب من بگه بابا دیگه هیچی یکم چشاشو مالوند بیدار شد منو دید نیقش تا بیخ گوشش باز شد یهو تغیر قیافه داد عین چی گریه میکرد ک بابا من کووو منم گفتم چ کنم حالا...بغلی گیر داده بود ک بچرو ببر پیش باباش...باباش بعد چند مین اومد گف وای مرسی چجوری خابونده بودیش من از دور دیدم من در کل این اتفاقات فقط نیگا میکردم
دیشب تو #مسجد کلا #مهدکودک بود از بس #بچه کوچیک با خودشون آورده بودن یه #خانومی اومده بود که دوتا دختر #دوقلو داشت تقریبا2-3 سالهازونایی که یه جا #بند نمیشن اینقدر #شیطون بودن که #کفر یه سریا در اومده بود وقتی برای شروع مراسم برقا رو #خاموش کردن هر دوتاشون #یکه خوردن و سریع رفتن پیش #مامانشون یکیشون #ترسیده بود هیچی نمیگفت اما اون یکی که #شیطون تر بود یهو با داد گفت: عه چرا برخا هاموش شووود؟مامانی برو #برخا رو #هوشن کن وسط اون #گریه زاری یهو #خنده اومد رو #لب همه از کار این دو تا بچه تا #آخرش گیر داده بود که مامان برو برخا رو هوشن کن و بالاخره مامانش #مجبور شد این دوتا #وروجکو ببره بیرون تا بقیه اذیت نشن
اينجوري ک من الان نشستم اگه تا 30ثانيه ي ديگه از گردن ب پايين فلج نشدم بدونيد معجزه اي بزرگ اتفاق افتاده.! الان اين موضوع چ سنمي با شماها داشت هيچکس نميداند جز او.!