@ღ.:.ღ㋡..just_me..㋡ღ.:.ღ رفتم در خونه داییم از زن دایی پرسیدم : دایی اومده ؟ گفت : چی چی آورده ؟ مثل این مونگل ها یه کم فکر کردم ! گفتم : قرار بوده چندتا وسیله برقی بیاره ! دوباره گفت : بخور و بیا ! تازه فهمیدم سر کارم !
@Ta Ra ^_^ امروز صبح وایسادم کنار خیابون تاکسی بگیرم ، یه لکسوز کنارم وایساد ؛ ما رو میگی خودمونو جمع جور کردم و با خودم گفتم بابا تو این شهر هم پیدا میشن کسانی که جلوی ما پسرا ترمز کنن که یهو در باز شد و دیدم مامانه شلوار بچه شو کشیده پایین میگه جیش کن پسرم جیش کن آفرین !!!
@✓ سپـیـבـღ جـے گــیلــے❥ یک روز صبح ، فرزند چهارساله ام ، وقتی از خواب بیدار شد ، خیلی پکر بود. اخم کرده بود و در خودش فرورفته بود . او را روی زانویم نشاندم و نوازش اش کردم و پرسیدم : چته عزیزم ؟ چرا ناراحتی؟ گفت : حوصله م سر رفته.
پرسیدم : آخه چرا ؟
گفت : همه ش شب می شه، صبح می شه؛ شب می شه صبح می شه...!
بی اختیار گریه ام گرفت . و به فرزندم که با تعجب مرا نگاه می کرد ، گفتم : من تازه در سی سالگی به این فکر افتادم ، روزگارم این است .
ببین تو که در این سن و سال وارد این عوالم شده ای چه خواهی کشید!
مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش
@× کـدئـیـن ×
@✿.•*´BITA ✿.•*´ مادر رو به پسر کوچکش کرد و گفت : من نمی دانم چرا همیشه دستهای تو این قدر کثیف است ؟
آیا هیچ وقت دیده ای که دستهای من این طور کثیف باشد ؟
پسر جواب داد : ولی مادر جون من که دستهای ترا وقتی شش ساله بودی ندیدم !
@aynor یه خواهر برادر دوقلو تو فامیلمون داریم اسمشون شاهین و شهین هستش، بندگان خدا برای ادامه تحصیل رفتن ایتالیا توی فرودگاه یارو دیده اسم جفتشون Shahin هستش و اسم پدر و تاریخ تولد و همه چیزشون یکیه، هر دو رو برگردوندن!
@عطی لایکی ヅ در کارتونهای زمان بچگیمون تارزان لخت بود، سیندرلا ۱۲ شب به بعد میومد خونه، پینوکیو دروغ میگفت، بتمن با سرعت بالای۲۰۰ مایل بر ساعت رانندگی میکرد سفیدبرفی توی یه خونه با هفت تا مرد زندگی میکرد و پاپای پیپ میکشید و تاتــــو داشت... پس تقصیر ماها نیست.الگوهامون مورد داشتن !
@✔کتــ☾ــے ... پسرم بیا پای تخته به چند تا سوال جواب بده
+ : بفرمایید بپرسید خانم معلم
- : جانداران به چند گروه تقسیم میشن ؟
+ : چهار گروه خانم معلم
- : به نظرم اشتباه جواب دادی ولی حالا بشمار ببینم
+ : گیاهان ، حیوانات ، انسانها و بچه ها
- : بچه ها مگه انسان نیستن ؟
+ : حق با شماست خانم معلم پس میشن سه گروه
- : خیلی خوب دوباره بشمار
+ : گیاهان ، حیوانات و بچه ها
- : پس انسانها چی شدن ؟
+ : اونایی که قلباشون پر از عشق بود تو گروه بچه ها موندن بقیه هم رفتن به گروه حیوانات خانم معلم !!!