Ehsan
دستیار احمـــق ...! ________________ شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون به صحرا نوردی رفته بودند و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست… بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟؟ واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم … هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟؟ واتسون گفت: ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم… از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد… از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد… شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی!!! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده ان
Ehsan
من فقط به آن عشقی معتقدم که در وجود خودم می جوشد و می دانم که هیچ وقت چشمه اش خشک نخواهد شد! من فقط می توانم به دیگران عشق بورزم بی آن که چشمداشتی داشته باشم, این یعنی عشق واقعی
Ehsan
سينماي ذهن، امشب هم همان فيلم هميشگي را پخش مي كند: " خاطرات بودنت"
Ehsan
ایمان سر دوراهی گیر کردی یه یارو ای هم نشسته نمیدونی آدم راستگویی یا دورغگو این دو راهی یکیش سمت جهنم میره یکی بهشت حالا از طرف چی میپرسی که راه بهشت بهت نشون بده
Ehsan
لذت داشتن یک دوست خوب توی این دنیای بد مثل یک فنجان قهوه زیر برف میمونه درسته هوارو گرم نمیکنه ولی ادم رو دلگرم میکن
Ehsan
....Gahi doroset dar lahzeye soghot forsat parvaz ham haset,,,,entekhab ba toset
Ehsan
رفتیم کوه ... دارم چوب جمع میکنم ... میگه می خوای با چوبا آتیش درست کنی؟ پَـــ نَ پَـــ پشت دریاها شهریست قایقی خواهم ساخت ..
Ehsan
یارو اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم با پله اومده میگه پس اینجا کلا آسانسور نداره!! پَـــ نَ پَــــ آسانسور داره ولی از طبقه چهارم شروع میشه !
Ehsan
شیشه رفته تو دستم , دارم از درد جیغ و داد می کنم, به رفیقم میگم در بیار, میگه شیشه رو؟ میگم پَــــ نَ پَــــ , ادای من و در بیار شاد شیم
Ehsan
سرم که به شانه ات برسد تمام است: همه ي دردها، همه ي اشکها... . شب رنگش را مديون ِ چشمان ِ توست ...من آرامشم را. آسمان، برايم سقف نمي شود؟!... نشود!!! زمين، زير ِ پايم استوار نيست؟!... نباشد!!! اين ها به چه کار مي آيند؟! سرم که روي ِ شانه ات باشد هيچ چيز نمي خواهم نه از زمين، نه از زمان، شانه ات بس است
Ehsan
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
مرسی از خبرت احسان
14 سال و 11 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 41 دقيقه قبلkhahesh mikonam,,,
14 سال و 11 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 33 دقيقه قبل