دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Ehsan

من تمنا كردم كه تو با من باشي تو به من گفتي : هرگز هرگز!!! پاسخي سخت و درشت و مرا غصه اي... درباره »
Ehsan
مرد - مجرد
امتیاز: 1322.5

دنبال‌شدگان

(74 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(200 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

Ehsan
Ehsan

نتیجه تست 100-80: موفق هستید به شما تبریک می گویم. شما در رابطه خود موضعی برابر با همسرتان دارید و هرگز آنچه و آن که هستید را به خاطر عشق بیشتر فدا نکنید. به منظور جلوگیری از بروز مشکلات آتی در مواردی که امتیاز کمتری گرفته اید کار کنید. 79-60: تلاش تان را بیشتر کنید شما یک قربانی عشق هستید اما نه با مشکل جدی و حاد، اما در بسیاری از موارد در روابط خود از موضع ضعف برخورد می کنید. توجه کنید که ترس از دست دادن و تایید، شما را از درخواست آنچه استحقاقش را دارید، باز می دارد. سعی کنید، در راستای عشق ورزیدن با خودتان کار کنید و خود را کمتر زیر پا بگذارید. 59-40: اخطار چه بخواهید و چه نخواهید اعتراف کنید در روابط خود با مردها یک قربانی عشق هستید زیرا اجازه می دهید با شما بد رفتاری کنند. به منظور احقاق حق خود در مقابل همسرتان نمی ایستید. چنان در فدا کردن برای عشق بیشتر متخصص شده اید که دیگر از یاد برده اید راحت بودن کنار یک مرد به چه معناست و چگونه احساسی است. 39-صفر: اورژانس شما یک قربانی عشق حرفه ای هستید. احتمالا نسبت به خود از احترام شخصی بسیار ناچیزی برخوردار هستید یا اصلا ندارید. با توجه

Ehsan
Ehsan

یارو از کلاهش خرگوش در میاره، . . . . . . . . من هنوز از قلبم توی گوساله رو نتونستم در بیارم

Ehsan
Ehsan

دختره داره غرق ميشه ميگم دستتو بده به من ميگه مي خواي نجاتم بدي؟ پــَـَـ نــه پــَـَـــ ميخوام واست لاک بزنم!

Ehsan
Ehsan

از یکی میپرسن میدونی پل رو براچی میسازند؟میگه:برای اینکه کشتی ها از زیرش رد شن

Ehsan
Ehsan

اگه یه کامیون داشتی پشتش چی مینوشتی....؟؟؟

Ehsan
Ehsan

یادته همین روزا بود توی روزای مهر که یه شب باهم نشستیم تا صبح اولش قرار گذاشتیم رک و رو راست حرف دلمونو بزنیم یادته پشت همون پنجره که مدتهاست پردش واسه من کنار نرفته نشستیم تو گفتی از مادری که فوت کرده از بابایی که بی تفاوت از خواهری که از وقتی ازدواج کرده دور شده گفتی و گفتی تا خود صبح از نامردی که دیدی یادته خاک همون مادرو به دروغ قسم خوردی همون بابا رو سپر خیانتت کردی همون خواهر رو شاهد کردی که تو بغل یکی دیگه نبودی مرسی که اونشب نذاشتی من حرف بزنم خوشحالم که حرف دلم گولت نز

Ehsan
Ehsan

یادش بخیر یه زمانی داریوش گوش میدادیم دپسورده میشدیم!. . . . . الان انقد وسعت مشکلات زیاد شده که واسه تقویت روحیه و حفظ شادابی داریوش گوش میدی

Ehsan
Ehsan

نمی خواهم برگردی این را به همه گفته ام حتی به تو به خودم اما نمی دانم چرا هنوز... برای آمدنت فال میگیر

Ehsan
Ehsan

حرفهايم پر از خيال است خيالهايم پر از حرفهاي سکوت و ... سکوتم پر از خيال حرفهايي است که ... به دنبال هم درون حنجره ام اعدام شده اند ته خيالهايم پر از ترس است و ترسم پر از تو تو که در انتهاي دو خط موازي خيالهايم به دنبال بي نهايت ميگردي ته خيالهايم هميشه تو هستي و من مي ترسم ...

Ehsan
Ehsan

قرارمان یک مانور کوچک بود ! قرار بود ... تیرهای نگاهت مشقی باشد ! اما ببین ، یک جای سالم بر قلبم نمانده است

Ehsan
Ehsan

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم .... نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم ... برای اینکه نگذارم بیایند ... !!

Ehsan
Ehsan

خدایـــــــــــــــا عزیزی که این نوشته را میخواند بر بال آرزوهایش پرواز کند. او را دریاب در تمامی لحظات. مبادا خسته شود مبادا بیمار شود مبادا بیفتد و یا غم ببیند. دلش راسرشار از شادی کن و آنچه را به بهترین بندگان عطا میکنی به او هم عطا کن. آمیــــــــــــــــــن....... By: خدایا ما فقط تورو داریم , مواظب خودت باش

Ehsan
Ehsan

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايی مکن به چشم حقارت نگاه در من مست من گدا هوس سروقامتی دارم تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد بيار باده و اول به دست حافظ ده به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود ولی چگونه مگس از پی شکر نرود که نقش خال توام هرگز از نظر نرود چرا که بی سر زلف توام به سر نرود که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود که آبروی شريعت بدين قدر نرود که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود وفای عهد من از خاطرت به درنرود چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود چو باشه در پی هر صيد مختصر نرود به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود تعبیر: به دنبال هوا و هوس مرو. در کاری که در پیش داری عاقبت اندیش باش و لجبازی را رها کن. جوانب کار را بسنج. هر آرزو و هدفی را نمی توان مفید و خوب دانست. بهتر است که با دقت و مشورت با دیگران راه های تازه ای را امتحان کنی.

Ehsan
Ehsan

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟» جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند...! خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.» مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و

Ehsan
Ehsan

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد... به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود... خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد! خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!! مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پای