Ehsan
منم دلتنگ رویت دلم آید به سویت چه کردی با دل من که کرده آرزویت .
Ehsan
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هيچ بادی نمی وزد..
Ehsan
ما مردمي هستيم که بزرگترين افتخارمان ديدن برخورد سر نزديکانمون به سنگه.. چرا..چون از گفتن جمله" ديدي حق با من بود.." لذت ميبريم!!!
Ehsan
گاهی اوقات باید خداحافظی کنی با آدم هایی که دوستشان داری. آنها را به خدا بسپاری و به او اعتماد کنی ، بروی و دیگر هیچ وقت باز نگردی
Ehsan
یاد روزی به خیر که من و تو چنان به هم چسبیده بودیم، که گویی خدا هم نمیتوانست ما را از هم جدا کند. چه ساده جدا کردندمان و چه سخت شد به یاد آوردن آن روز. حالا من و مشتی خاطره.
Ehsan
اندازه یک سر کبریت دلم برات تنگ شده کوچیکه اما میتونه دنیارو به آتیش بکشه
Ehsan
sobhe zibaye 3 shanbye iraniyan azezam be shadi va mehrabani,,,,rozeton ghshang,,
Ehsan
برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی! نترس گردوی کوچک من.... آنچه سیاه میشود روی تو نیست.... دست آنهاست.
Ehsan
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت.. دلباخته سفر بود اما هم سفر نداشت..کسی که زخم دل داشت اما ننالید گریه کرد اما اشک نریخت حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد..
Ehsan
سلامتی اون بابایی که دختر کوچولوش زنگ زد بهش گفت: بابا داری میای خونه شیرنی میخری...؟ جیبشو نگاه کرد و دید نمیتونه... ماشینشو زد کنار خیابون پیاده شد ... آروم و با خجالت گفت: آزاااادی آزاااادی 2 نفر.
Ehsan
اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمیفهمند کافی یه نخ سیگار تو جیبت باشه تا 7 جدت هم میفهمه وال
Ehsan
از يکي پرسيدم : حالت چطوره ؟ گفت :ميجي يوجي !! اولش فکر کردم داره چيني یا ژاپني حرف ميزنه... نگو منظورش اين بوده : مرسي ، تو چي..؟ ای تو روحت و این ادبیات لوس و مزخرفت
Ehsan
شادي امروزم رابه خاطر ناداني ديروزم از دست دادم...! خداوندا! ناداني امروزم را بگيرتا شادي هاي فرداهايم را از دست ندهم...
Ehsan
"چیزی که از دست بره، رفته. دلم برای اون آدم بیش تر از هر چیزی تو دنیا تنگ می شه. هر آدمی جزئیات خودش رو داره." هر آدمی جزییات خودشو داره ولی هرجزییاتی خاطره نمی شه و هر خاطره ای هم موندگار نمی شه ... باید ببینی چقدر بدشانسی ...
Ehsan
برای دلم گاهی مادری مهربان میشوم دست نوازش بر سرش میکشم میگم: غصه نخور، میگذره برای دلم، گاهی پدر میشوم خشمگین میگم: بس کن دیگر بزرگ شدی گاهی هم دوستی میشوم مهربان دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا … دلم ، از دست من خسته است...