elahenaz
مردماني هستند که ميخواهند بدانند تو چه مرگــــتــــــ است ... و وقتي بفهمند چه مرگــــتــ است ... بهت ميگويند بس کن ... انرژي منفي نفرست ... اينجاست که سکوتــــــــــــ معنا پيدا مي کند ... و تنهـــــــــــــــــــــــايي مي شود تنها چاره ... !
elahenaz
هوسه قهوه کردم هوسه ديدنش هوسه شنيدنه صداي خنده هاش هوسه بوي تنش هوس کردم عين قبل بغلم کنه هوسه بوسيدنش هوسه گذاشتن سرم رو شونه هاي مردونش ديوونه دلم برات تنگ شده.....ميفهمي؟ چطوري طاقت بيارم بي انصاف؟ دلم ميخواد تمام دلتنگيامو بالا بيارم نه گريه نميکنم.......... من بهت قول دادم گريه نکنم آرومم......
elahenaz
کـوتـاه تــرين قصــه ي دنيـا . . . . . .رفــــــت
elahenaz
گــاهي وقــتا اونــقد خــسته مــيشي که حــوصله توضيح دادنم نداري.... ميذاري هر جور دوس دارن برداشــت کنن... کلا ديگه مهم نيــس برات...
elahenaz
كــاشـكي امــسال " تــــــو " را به من عيــــــــــــدي ميدادند !!!عشق من
elahenaz
«قند» خون مادر بالاست . دلش اما هميشه «شور» مي زند براي ما ؛ اشکهاي مادر، مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد! دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش...
elahenaz
تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم، تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با تو فرا رسد. شاید تا فردا یا شاید تا… تا آخر دنیا!
elahenaz
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه خاصی! فقط با هر صدایی برمیگردد . .
elahenaz
قرار هر سالمان بود، بوسه ای به رسم عیدی و آغوشی گرم و طولانی، وعطر تنت... وای عطر تنت مست می شدمش! یادش بخیر اکنون سالهاست که پس از زمستانم، زمستان است/ کاش بیایی که باز بهاری شوم شاید درختهای حیاطمان شکوفه داد...!عیدت مبارک عشقم
elahenaz
برای تــــــو برای چشم هایــت برای مـــن برای درد هایـــم برای م ا برای این همه تنـــهایی ای کــــاش خدا کاری کـــند…
elahenaz
خیلی وقت است فراموش کرده ام کدامیک را سخت تر می کِشم؟! رنج... انتظار... یا... نفــس را...؟!
elahenaz
چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید! وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک… باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی …. ای وای از فردا… و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد …. آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست …. نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته…. این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!