ممنونتم عزیزم....
ال ناز، می گم یه کمی هم به فکر چشمای ما چارچشهای تنبل ( که حوصله گشتن دنبال عینکشون رو ندارن) باش خوب........ فونت سفید کشیدی رو زمینه سیاه وبلاگت، حروف رو با یه حالت تضاد رنگی شدید می بینم تو وبت... نوشته هات هم جورین که خیلی وقتا دلم می خواد یه ضرب بخونمشون ( و گاهی چند باره و چند باره )، برا همین هی تمرکز می کنم رو وبت... وقتی خوندنم تموم می شه و سرم و بر می دارم تا یه ربع به هرجا نگاه می کنم، نوشته های تو روی صفحه ی مانیتور چشمامه!!!!
شگفتا وقتی که بود نمی دیدم، وقتی که می خواند نمی شنیدم، وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند. چه غم انگیز است وقتی که چشمه ی سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد، و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد، و به هوا رفت، و آتش کویر را تاخت و در خود گداخت، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه آتش، بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت ...
@ال ناز کاش می توانستم تمـام دلتنگیهایم را / بر کولـه بار خـدا مـیریختم تا با تنهائیش به کول بکشـد / بـدون هیچ خمـی بر ابرو / اما افـسوس که داده را پس نمیگیرد