@ال ناز حس خوبیه ... به خودت میای میبینی ، به کسی که رهات کرده و بدجور بهت ظلم کرده .. دیگه نه نیازی داری.. نه احساسی........ ولی اون ... داره از بی تو بودن میمیره .......
ایستاده ام جلوی اینه به آرایش کردن،کت وشلوارش را پوشیده ایستاده کنار من و چنان با دقت نگاه میکند که انگار میخواهد اینکار را یاد بگیرد،نگاهش میکنم،وانمود میکند که حواسش نیست و نگاهش را متوجه نقطه ای جز چشمهای من میکند،خنده ام میگیرد اما به روی خودم نمی اورم و کارم را میکنم،فقط مانده لبهایم،نگاهم را میچرخانم اما نیست،چشمم می افتد به دستهایش،رژ لبم را میبینم که گرفته دستش و پیروزمندانه نگاهم میکند که یعنی دنبالش نگرد اینجاست.
- بدِش من
اصلا به روی خودش نمی آورد،مُچ دستم را میگیرد و همین یک قدم را چنان میکِشَدم که جا میخورم.
- بذار ببینم شاگرد خوبی بودم یا نه
چانه ام را نگه میدارد که مبادا فرار نکنم!میخواهد رژ را روی لبهایم بکشد که میزنم زیر خنده،دستش را میکِشد وآنقدر جدی اخم میکند که میترسم،سعی میکنم خودم را نگه دارم،دوباره نزدیک لبهایم می آوردش،با هر مصیبتی هست خنده ام را قورت میدهم،نگاهش دیدنی ست،داغ اما آرام،گرچه آرامشش ساختگی ست،کارش را تمام میکند
- چه طوره؟
به آینه نگاه میکنم،خوب است،او شاگرد خوبیست،اما اگر نجنبیم دیر میرسیم
- نمرت بیسته البته با ارفاقا،حالا بریم؟
- بریم؟ کجا؟دستپخت من خوردن داره،یکم تاخیر گاهی لازم که نه واجبه اصلا
و من عزا میگیرم که باید دوباره موهایم را ببندم گرچه که....
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد/ میخواهی کودک باشی / کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد / و آسوده اشک می ریزد/ بزرگ که باشی / باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...