راستی میدانی از وقتی تو رفته ای تا همین امشب دیگر هیچکس حتی در سردترین هوای زمستان هم به من نگفته دگمه های پالتویت را ببند؟با موهای خیس جلوی کولر نشین؟ میدانی تا همین الان هیچکس به من نگفته پیشانی ات را بپوشان سوز نخورد؟ میدانی وقت هایی که ساعت ها به مانیتور خیره می شوم آرزویم شنیدن فریاد توست؟که بگویی "انقدر به اون وامونده خیره نشو .. پاشو یه دوری بزن یه چیزی بخور باز بشین پاش" آخر فقط تو اینها را از ته دل میگفتی .. اینها را وقتی فهمیدم که رفته بودی ...
واسه من اینجوریه:تا صب که بیدارم بعدشم سرکار..
ساعت 4 عصر میخوابم
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبل