کوچیک که بودیم یادت هست که! بازی می کردیم،
قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟
من سر میذاشتم سینه دیوار !
تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی !
من چشامو می بستم و می شمردم، ده. بیس...
و صدای خنده هات می اومد ...
بیام ؟
آهسته می گفتی: بیییییااا
می اومدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز!
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم
و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشام بازه
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ...
و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست
رفتنت رو می بینم اما !
گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد
خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد
قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست !
شمردنش هست،
چشم گذاشتنش هست،
دیوارای بلند سفیدش هست،
جا برای قایم شدنش هم هست،
اما، پیدا شدنش نیست،
پیدا کردنش نیست،
خنده هاش .. نیست !!!
شش ماه است که از رفتنت می گذرد ولی خاکت نه تنها هنوز سرد نشده بلکه درست مثل سنگ سرامیکی مزارت در ظهر تابستان داغ است ..
چقدر بی رحمانه رفتی و چه بی رحمانه تر مرا با این همه سختی تنها گذاشتی، منی که از کودکی همیشه از ترس پیر شدن تو .. هر بار که در آغوش می گرفتمت بغضم می گرفت ...
تنهایم گذاشتی و به خیال خودت مرا به این و آن سپردی و رفتی .. . امروز این آدمها کجاهستند؟ چه می کنند؟ دغدغه های شان چیست؟ کیست؟
نه .. مرا فریبم نده .. خواستی بروی بگو خسته شده بودی ،بگو طاقتت طاق شده بود ولی ...
ولی هرگز نگو تو را به آنها سپردم و خیالم راحت شده .. خیالت از کجا راحت شده ؟ از چه کسی؟ از اینهایی که هر وقت به خوابشان می روی مرا یاد می کنند و عذاب وجدان باعث می شود تماس بگیرند؟ یا آنهایی که هرگاه به مزارت می روند یاد من می افتند تا گزارش دهند که یک شاخه گل و 4 عدد رانی هزینه کرده اند؟مرا به کدامیک از این آدمها سپرده ای؟
اینجا همه ادعای شان برای بی تفاوتی های شان این است که هیچکس مادر نمی شود ولی می خواهم جمله این آدم ها را با این جمله کمی تکمیل تر کنم ...
"هیچکس یک هزارم وجود و محبت تو نمی شود ..
راستی مامان میدانی؟ میدانی هر وقت هوای آغوشت را بکنم باید کیلومتر ها راه بروم ،دود و ترافیک را تحمل کنم،تا آخر هم بتوانم آن سنگ تیره که اسمت با خط خوش بر آن حکاکی شده را در آغوش بگیرم؟
میدانی هر جایی که گرفتار می شوم و نیاز به مشورت هایی که روزی نسبت به آنها بی اعتنا بودم پیدا میکنم باید هر راهی که عقل ناقصم می گوید بروم و معمولا هم راه درست را تشخیص نمی دهم؟
مامان میدانی دیگر از خوردن فسنجون،آلبالو خشکه،پسته تازه،خورش کرفس،نان داغ سنگک،باقالی داغ تو زمستون و تمام خوراکی های دیگری که تو عاشقش بودی نه تنها لذت نمی برم بلکه با خوردن شان فقط بغض می کنم ؟؟
حالا که صحبت از خوراکی ها شد میدانی از وقتی تو رفته ای من کاچی نخورده ام؟ آش ماست هم... به خودم که آخرهم یاد ندادی. به هر کسی هم گفتم بلد نبود بپزد ...
راستی میدانی از وقتی تو رفته ای تا همین امشب دیگر هیچکس حتی در سردترین هوای زمستان هم به من نگفته دگمه های پالتویت را ببند؟با موهای خیس جلوی کولر نشین؟ میدانی تا همین الان هیچکس به من نگفته پیشانی ات را بپوشان سوز نخورد؟
میدانی وقت هایی که ساعت ها به مانیتور خیره می شوم آرزویم شنیدن فریاد توست؟که بگویی
"انقدر به اون وامونده خیره نشو،پاشو یه دوری بزن یه چیزی بخور باز بشین پاش"
آخر فقط تو اینها را از ته دل میگفتی ... و اینها را وقتی فهمیدم که رفته بودی ...
چقدر تلخ است باور این اعتراف که امروز درک کردم که چقدر مهربان بودی و چقدر احمق بودم.چقدر دلسوز بودی و چقدر بی لیاقت بودم ...
خیلی منتظرت ماندم ..
ولی می گویند سفرت تمام نشدنی است
نمی آیی دیگر؛
پس مرا هم همسفر خود کن که دیگر اینجا نفس کشیدن هم برایم عذاب شده،
چه رسد به زندگی،
از وقتی تو رفتی
آسمان سنگی شده،
و خدا انگار خوابیده ...
درسته
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 32 دقيقه قبل: ))
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلمنم منم : |
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 4 ساعت و 44 دقيقه قبل: | واقعا عذابِ
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 4 ساعت و 41 دقيقه قبل