پتويم رفته كنار،سردم شده.منتظرم،ميخواهم ببينم امشب هم مي آيد؟2ساعت بعد نيمه شب يكي يكي پتوهايمان را رويمان بكشد يا با يك بغل پتو بيايد يكي يكي نگاه كند.پتوهايي كه پاره شده عوض كند جايش نو بيندازد.....بعد هم آخر از همه خودش يكي پتو كه هميشه هم پاره است بردارد؛برود جلو در سنگر بخوابد ........ ( خاطره ای از #شهید#حسین#خرازی )
یک خمپاره صاف خورد کنار سنگر . حاجی فقط گفت « بر محمد و آل محمد صلوات » ............ نگاهش کردم . انگار هیچ چیز نمی توانست تکانش بدهد ......... ( خاطره ای از #شهید#محمد#ابراهیم#همت )
اینجا #سومالی است، جایی برای تمرین مرگ، خیابانهایی برای رها کردن طفلانی شیرخوار که از پستان های خالی مادرانشان، چیزی جز بی تابی و عطش، نصیب جگر سوخته و لب خشکیده شان نمی شود !!
اینجا #سومالی است، جایی نزدیکی های جهنم، کشوری در دل دره های دور از دسترس فلاکت، مکانی که در آن یأس و نومیدی همبازی همیشگی کودکانش و شرم و خجلت رفیق روز وشب پدرانی است که روزگار، لقمه ای نان و جرعه آب را از آنان دریغ کرده تا همچنان نگاهی سرد و آهی جانسوز، سوغاتی همه روزه باشد، برای کودکانی که حتی نای خواستن هم ندارند !!
آری همینان بود آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آنقدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده . نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!) معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته حاج حسین یکتا
از دلیل #روزه گرفتنش پرسیدم ... می گفت: دلیلش را خودش خلاصه کرده است توی همان تک حرفی که آغوش گشوده است برای دلِ من .... همان تک حرف "ی"! گفته بود : اَلصُّومُ لی ....
یادش بخیر آن شرلی دختری با موهای قرمز هم کارتون قشنگی بود... دیالوگ تیتراژ اولش یادتونه: آنه! تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت, از تنهايی معصومانه ی دستهایت آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟ آنه! اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار تو...