سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد... خدایا تورا برای همه ی داده ها و نداده هایت شکر میگوییم ...
یکیشان باآفتابه آب میریخت،آن یکی سرش رامیشست / بهت میگم کم کم بریز / خیله خوب؟حالاچرااینقدر میگی؟ / میترسم آب آفتابه تموم بشه / خب بشه میرم یه آفتابه دیگه آب میارم... /رفته بود برایش آب بیاورد که بهش گفتم«خوبه دیگه!حالافرمانده لشکربایدبیان سر آقارو بشورن!»گفت«چی میگی؟حالت خوبه؟»گفتم«مگه نشناختیش؟»گفت نه ... « خاطره ای از #شهید#مهدی#باکری »
یکی از بچه ها میگه! هه! حاجاقا نوشته حالت من: عاشق!....آره...دوست دارم دوست دارم دوست را/چیست این میلی که درّد پوست را/ روشنم کن کین کشش در عشق چیست؟ / دوست باید تا بفهمد دوست را! (ح.الف.اول)...عاشق که شاخو دم نداره!...