ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
داستان کوتاه/آستین نو ، بخور پلو ......... گویند ملا نصر الدین با جامه مندرس به ولیمه عروسی حاضر شد.اورا زده و از در راندند. ملا به خانه برگشت لباسی نو و گرانبها به عاریت گرفت پوشید و باز به آنجا رفت. این بار او را گرم پذیرفته و در صدر مجلس جای دادند.چون طعام حاضر شد او هیچ نمی خورد وتنها آستین خود را به خوردنیها نزدیک برده و می گفت: آستین نو ، بخور پلو ! حاضرین از معنی این کار شگفت پرسیدند. گفت:آن بار که من با لباس کهنه آمدم مرا بزدند و براندند.پس این خوان گسترده برای آستین است نه من !
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
داستان كوتاه / حكمت خدا .....................تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
أَ لَمْ يَعْلَم بِأَنّ اللّهَ يَرَي//// آیا او (انسان) نمیداند كه خداوند (همه اعمالش را) مىبیند؟! //// سوره مبارکه علق-آیه 14
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
درد من حصار برکه نیست، درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
خدایا ، چه گم کرد آنکه تو را یافت ، و چه یافت آنکه تو را گم کرد . . .
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
@ به من ! وقتی همه درهارا برویت بسته دیدی،وقتی به هیچ کس نتوانستی تکیه کنی،وقتی خسته وناامیدشدی، مطمئن باش که اوداردترا نگاه میکندودوست دارد که صدایش کنی واز اوبخواهی که کمکت کند.خجالت نکش!اگرچه زلال نیستی،اگرچه بارها از فرمان اوسرپیچی کرده ای،اما او مهربان ترین مهربانان است ....
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
چه انتظار عجيبي !!! / تو بين منتظران هم ... / عزيز من چه غريبي!! / عجيبتر که چه آسان نبودنت شده عادت / چه بي خيال نشستيم / نه کوششي نه وفايي / فقط نشستيم و گفتيم : خدا کند که بيايي ...
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی دانشجویی پسرانه 5 >>>>>
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی دانشجویی پسرانه 4 >>>>>
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی دانشجویی پسرانه 3 >>>>>
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی دانشجویی پسرانه 2>>>>>
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
زندگی دانشجویی پسرانه 1 >>>>>
خداااااااااااااااااااایا فهیم مرسی....من عاشق این درس بودم وهنوزم حفظم....
15 سال و 5 ماه و 10 روز و 58 دقيقه قبلخواهش می کنم ..... منم این درس رو خیلی دوست داشتم اما بیشتر از این باز باران با ترانه رو دوست داشتم .... هنوزم خیلی از اون شعر یادمه .....
15 سال و 5 ماه و 10 روز و 52 دقيقه قبلآره هرجاشو بلد نبودم بنویس برام.....باشه...."باز باران با ترانه...با گوهرهای فراوان..میخورد بر بام خانه..یادم آید روز باران...گردش یک روز دیرین..خوب وشیرین...توی جنگلهای گیلان...کودکی 10 ساله بودم..با دوپای کودکانه ...میدویدم همچو آهو ..میپریدم از لب جو............نمیدونم بقیشو......میدونی......
15 سال و 5 ماه و 10 روز و 45 دقيقه قبلکودکی 10 ساله بودم .... نرم و نازک ... چست و چابک ..... با دو پای کودکانه .....میدویدم همچو آهو .... میپریدم از سر جو ... دور می گشتم ز خانه ... می شنیدم از پرنده ... از لب باد وزنده .... داستانهای نهانی ....رازهای زندگانی .... برق چون شمشیر بران .... پاره می کرد ابرها را ... تندر دیوانه غران .... مشت می زد ابرها .... دانه های گرد باران .... پهن می گشتند هر جا .... جنگل از باد گریزان .... پهنه ها می زد چو دریا .....(این بیت آخر رو درست یادم نبود )......فکر کنم بقیه شو یادم نباشه
15 سال و 5 ماه و 10 روز و 37 دقيقه قبلممنوووووووووووووووووووووون مهربون.......
شب بخیر
15 سال و 5 ماه و 10 روز و 32 دقيقه قبل