چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد. عباس معروفی | سمفونی مردگان
تلفن همراه پیرمردى که توى اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد … پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان از جیبش درآورد ، هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند … رو به من کرد و گفت ببخشید ، چی نوشته ؟ گفتم نوشته “همه چیزم” ؛ پیرمرد : الو ، سلام عزیزم … یهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زیبا و قدیمى به من گفت : همسرمه … مادر بچه هامه
برای گفتن من شعرم به گل مانده...نمانده عمری و صد ها سخن به دل ماند ...صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا به پیش درد عظیم دلم خجل مانده...از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای است دگر حوصله ای نیست..سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این مرا مشغله ایی نیست...داریوش اقبالی@far_naz