farnaz.kh
پدرش بهش گفت این ۱۰۰۰تا چسب زخـــ ـــم رو بفروش تا برات کفش بخرم …بچه نشست با خودش فکر کرد یعنی باید آرزو کنم ۱۰۰۰نفر یه جاشون زخم بشه تا من کفش بخرم ؟ ولــــــــش کن ، همین خوبهـ...
farnaz.kh
از عشقهای این روزهـــــــا داستانی به بلندای شنگـــول و منگــــول هم نمیتوانـ نوشتـ , چِه برسَد به شیرین و فرهاد ...
farnaz.kh
سکــــــــــــــوت از نداشتن نیست ، از بزرگواریست! برای همیــــن هیچوقت صدای خدا را نمی شنوی!!
farnaz.kh
بی گناه پــــــای چوبه دارمیخندید، انگارنمیدانست دوره ضرب المثــــــل هاتمام شـــده ......