farnaz.kh
دیگه "میم" مالکیت رو بر میدارم...شب بخیر "عشقش"...
farnaz.kh
آینه را شکست...تا تکه تکه های آن نگاه ملتمسانه اش را هزاران بار تکرار کند...
farnaz.kh
همین که آمدی...خانه بوی سیب گرفت...تو همانی که میشناختم!!! اما من دیگر باید "آدم" شوم....
farnaz.kh
بچه ها به امید یکبار بردن ،روز ها و شب ها گل یا پوچ بازی میکردند...پدر با خنده ای تلخ دستش را رو میکرد...و باز هم خالی بود...مثل "جیب هایش"
farnaz.kh
واین شد نتیجه این همه جنگ در دنیا...!!!!!
farnaz.kh
یادش بخیر!!!وقتی معلم میخاست درس بپرسه یکی که داوطلب میشد یه نفس راحت میکشیدیم...دلم برای یه نفس راحت کشیدن تنگ شده...
farnaz.kh
بـی تو تنهـاییـم را پک می زنم تـا ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد و شـرعـی ترین خودکـشـی را تجـربـه کنـم !! .