farnaz.kh
. غمــگیــنم همــانــنــدِ مــــرد هــــزار چــهــره که میــگفــت: ” نمــی دونــم چــرا تــو زنــدگــیم هِـــی نمــیــشه”
farnaz.kh
معلم مـیدانست فاصله هاچــه به روزآدم می آورد کــه بـه خط فاصله میگفت : خط تیره ! .
farnaz.kh
تو دستشویی یکی از سرگرمیام اینه که مورچه ها رو غرق میکنم بعد طی یک عملیات نجات حساب شده از غرق شدن نجاتشون میدم ! هرچند، شانس با بعضی هاشون یار نیست و در حین عملیات نجات جان به جان آفرین تسلیم میکنن؛ اما اونایی که زنده میمونن با انگیزه بیشتری برمیگردن سر زندگیشون … اینجوری بهشون انگیزه زندگی تزریق میکنم …
farnaz.kh
پسر جان مردم ما خیلی سنگین شدن و با این ترازو نمیشه وزنشون کرد!!!!!!!
farnaz.kh
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... ......... گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم ...
farnaz.kh
دهان باز کنی...قلاب ها به صلابه ات میکشند...هی ماهی جان...دریا را فراموش کن..."روزی حسرت همین رود خانه به دلت میماند"