محمد
وصیت نامه عجیب حسین پناهی اجتماعی | وصیت نامه عجیب حسین پناهی روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفت
محمد
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رقت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گویید دوستت دارم
محمد
بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده بخونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم، تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم، تو ندیدی! نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی . چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم ، گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل ، به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدائی ؟ نتوانم ، نتوانم بی تو من زنده نمانم
محمد
نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم. هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند. در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگداشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود. دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود! خدایان از هر دری سخنی می گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد. هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، د
محمد
نمی دانم!! این یاد است که از خاطر می رود یا...خاطره است که از یاد می رود چه شد... که نه در یادت ماندم نه در خاطره ات....!!!
محمد
آرزوی فروغ فرخزاد از زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است. من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم.»
محمد
ســـــــــــــلام بــــــــــــــــه هـــــــــــمــــــــــــــــــه
محمد
نگفتی كه اهل كجایی، مسافر به چشمم ولی آشنایی، مسافر تورامنتظربوده ام دیرگاهیست وگفتم كه حتماًمی آیی مسافر بمیرم برایت كه تنهاترینی توهم نیزهمدردمایی، مسافر تورابیشترازخودم دوست دارم برایم تومثل خدایی، مسافر بیا تا برای توفالی بگیرم كه درگیرصدماجرایی مسافر ببخشیداگردست تقدیرمی خواست میان من وتوجدایی مسافر كه من كمترازیك غزل باتوهستم نگویی كه توبی وفایی مسافر دلم را،دلم رابه نام توكردم ببرتابه هرناكجایی مسافر
محمد
از عشق تو از قافله من جا ماندم امروز که رفت به انتظار فردا ماندم فردا چو رسید قافله ای نبود سرتاسر دشت فردای دگر قافله پر بود و گذشت !
محمد
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم . خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم . یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن . . . با تو گفتم : حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی . من نه رمیدم . نه گسستم . . . اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ حق ناله ی تلخی زد و بگریخت... اشك در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یاد آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نه گسستم . نه رمیدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی دگر از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم ..
محمد
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه نگو واز این تنهایی و از این فاصله هایی که میان من و توست مگذار رنگ غم بر قفست بنشیند هر زمانی که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایِِیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی.