محمد
دوستی با بعضی آدم ها مثل "نوشیدن چای کیسهای "ست. هول هولکی و دم دستی. این دوستیها برای رفع تکلیف خوبند، اما خستگیات را رفع نمیکنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود. فقط از سر اجبار مینوشی که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی... دوستی با بعضی آدمها مثل" خوردن چای معمولی " است. پر از رنگ و بو. ... این دوستیها جان میدهد برای مهمانبازی .تعریف کردن لطیفههای خندهدار. برای خاطرههای دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. این چای زود دم را میریزی در فنجان بزرگ. مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب ریخته بودی نه چای!!! واما..... دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن "چای سرگل لاهیجان" است. باید نم نم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی
محمد
وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند، وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار ... با هر کسی پر می شوند وقتی نگاه ها ، هرزه به هر سو روانه می شوند وقتی غریزه ، احساس را پوشش می دهد، وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود نه ، دیگر نمی خواهمت ! نه تو را و نه هیچ کس دیگری را
محمد
دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن. پيرمرد اول: »من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.« پيرمرد دوم: »اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟« پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: »ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟« پيرمرد دوم: »پروانه؟« پيرمرد اول: »آره!« بعد با فرياد رو به پيرزنها: »پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیشب رفتیم اسمش چی بود؟
محمد
زنها مثل توپن! 18ساله:توپ فوتبال، 22نفر دنبالشن 25ساله:توپ والیبال، 12نفر دنبالشن 35ساله: توپ پینگ پنگ، 2نفر دنبالشن 40ساله: توپ گلف 1نفر دنبالشه 55ساله: توپ هفت سنگ همه ازش فرار میکنن
محمد
تقصیر ما نیست!!! در کارتونهای زمان بچگیمون تارزان لخت بود، ممول داییش دائم الخمر بود. سیندرلا ۱۲ شب به بعد میومد خونه، پینوکیو دروغ میگفت … … بتمن با سرعت بالای ۲۰۰ مایل بر ساعت رانندگی میکرد سفیدبرفی توی یه خونه با هفت تا مرد زندگی میکرد پاپای پیپ میکشید و تتو داشت… پس تقصیر جوونامون نیست. الگوهاشون مورد داشت…..
محمد
چقدر سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی! چقدر سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری! چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ ولی نتونسته باشی بهش بگی! چقدر سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه! چقدر سخته که آدمی رو حتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی! چقدر سخته کسی که بند بند وجودته بخواد ازت که فراموشش کنی!
محمد
رياد را همه ميشنوند ...اگر سکوتی را فهميدي هنر کردي...!
محمد
از نظر انسان ها، سگ ها حیواناتی با وفا ومفید هستند،
ولی از نظر گرگ ها، سگ ها گرگ هایی بودند که تن به بردگی دادند تا در رفاه و آسایش زندگی کنند
محمد
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . .
محمد
زندگی همانند پلی قدیمی است، برای عبور از این پل، به این فكر نكنیم كه اگر تنها گذر كنیم احتمال دوام آن بیشتر است، به این فكر كنیم كه اگر افتادیم كسی در كنارمان باشد كه دستمان را بگیرد و نگذارد سقوط كنیم.
محمد
دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ... شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...
محمد
رشتی بی غیرت نیست...................(مگر میرزا کوچک خان بی غیرت بود؟) مازندرانی کله ماهی خور نیست..................(مگر نیما کله ماهی خور بود؟) لر هالو نیست.........................................(مگه لطف علی خان هالو بود؟) ترک زبان عر عر نمی کنه..............................(مگه شهریار عر عر می کرد؟) قزوینی همجنس باز نیست.................(مگر علامه دهخدا همجنس باز بود؟) خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست.....(مگر دکترشریعتی بادیه نشین بود؟) . بلکه اینان ستون های ایرانند
محمد
تو کجایی سهراب ؟ تو کجایی سهراب ؟ آب را گل کردند چشمها را بستند و چه با دل کردند ,,, وای سهراب کجایی آخر ؟ ,,, ... ... زخمها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ,,, تو کجایی سهراب ؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند ,,, همه جا سایه ی دیوار زدند ,,, ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ,,, دل خوش سیری چند ؟ صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب ,,, قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟
محمد
من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش...
از طرف پاییز
محمد
خودمو آبمو تخممو خلاصه همه جامو بخور.پیشاپیش یلداتون مبارک ..................................................با تشکر هندونه