محمد
رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتیچه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچ...
محمد
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
محمد
خبرنگار: برای محرم امسال چه برنامه ای دارید ؟ مـــرده : ما امسال ۱۰ تا علم اضافه می کنیم، ۱۵ تا پرچم، ۱۵۰ تا زنجیر، ۱۲ تا قمه، با ۴۰ نفر زنجیرزن جدید. در مجموع انشاالله امسال دیگه پدر یزید در میاد
محمد
محبت را از کودکی آموختم که آفتاب را در دفترش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد
محمد
زندگی قصه مرد یخ فروشی است كه از او پرسیدند فروختی? گفت نخریدند تمام شد
محمد
سخن هایی از جبران خلیل جبران جبران خلیل جبران شاعر، نقاش و نویسنده ی و متفکر لبنانی که در عمر کوتاه ۴۸ ساله ( ۱۸۸۳ تا ۱۹۳۱ ) خویش رازهای بسیاری را با آیندگان در میان گذاشته است، _____________________ چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که: خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید: من در قلب خداوندم. _____________________ هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش میکنند _____________________ پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد، اما ناگاه گنج بزرگی یافت؟! _____________________ مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت؟ پس، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد _____________________ به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید، به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل سپیده میدمد و جان تازه میشود _____________________ چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره ی خویش را از جهان
محمد
دو چیز را همیشه فراموش كن:خوبی كه به كسی می كنیبدی كه كسی به تو می كندهمیشه به یاد داشته باش:اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه داراگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه داراگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه داراگر در نماز ایستادی دلت را نگه داردنیا دو روز است:یك روز با تو و یك روز علیه توروزی كه با توست مغرور مشوو روزی كه علیه توست مایوس نشوچرا كه هر دو پایان پذیرندآموختن را بکار ببند:به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه نداردبه دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن نداردبه دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش نداردسه چیز را از هم جدا كن:عشق، هوس و تقدیرچون اولی مقدس است و دومی شیطانیاولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدیدر دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستندچگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگ
محمد
گل من پرنده ای باش و به باغ باد بگذر. مه من شكوفه ای باش و به دشت آب بنشین. گل باغ آشنائی گل من كجا شكفتی كه نه سرو می شناسد نه چمن سراغ دارد. نه كبوتری كه پیغام تو آورد به بامی نه بدست مست بادی گل آتشین جامی نه بنفشه ای نه بوئی نه نسیم گفت و گوئی نه كبوتران پیغام نه باغهای روشن گل من میان گلهای كد...
محمد
خدا گوید: تو ای والاترین مهمان دنیایم بدان! آغوش من باز است شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من...
محمد
یه وقتایی هست . . که کلا" حال ِخوشی نداری ... نه خودت میفهمی دردت چیه . . . نه کَس ِ دیگه .....!!
محمد
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام بــــــــــــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــه عـــــــــــــــــــــــــــــزیـــــــــــــــــــزان
بابا جون مادرتون از این جور حرف ها نزنید دیگه!
آدم یاد مجید خیاطها می افته
14 سال و 9 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 33 دقيقه قبل