سپهر
از آدمها بگذر! دلت را گندهتر کن . ناراحت این نباش که چرا جادهی رفاقت با تو همیشه یکطرفه است ؛ مهم نیست اگر همیشه یکطرفهای ! شاد باش که چیزی کم نگذاشتهای و بدهکار خودت ، رفاقتت و خدایت نیستی !
سپهر
پیرمردی تصمیم گرفت تا با عروس و پسر و نوه کوچک خود زندگی کند، دستانش میلرزید و چشمانش خوب نمی دید. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد و بعد از شکستن بشقاب غذایش را در کاسه چوبی می ریختند. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.یک روز قبل از شام، پدر متوجه پسر کوچک خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر به او گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مادر کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خورند
سپهر
سلاااااااااااااااااااااااااااام
سپهر
تمام پلهای پشت سرت رو خراب کن، اگه ارزش عقب ماندن داشت جلوتر نمی آمدی!!!!
سپهر
سلام.........................................سلام
سپهر
نیمی از جهانم برای تو نیمی برای گنجشک ها نیمی از دوست داشتنم برای تو نیمی برای باد تا کوچه ها را بگردد!
سپهر
درشبی تاریک که وداعی رنگ آغاز بود صدایی رنگ سکوت بود تو را دیدم نفهمیدم
سپهر
آشفته ولی خفته در این خلوت خاموش..... او زاده غم بود و ز غم های جهان گشت خاموش !!!
سپهر
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است
سپهر
من و تنهاییم زوجیم خوشبخت ترین زوج دنیا
لحظه های با تو بودن شلوغ است شلوغ از دیگران و خالی از من....
سپهر
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا شخص بود زنده کشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست
سپهر
بهار آمد از کوه انبوه شکفتن شد آغاز دریغا که من چون زمستان سردی به پایان رسیدم
سپهر
خسته ام . خسته از معـمـاهـایـی که می آیند و معمـاتر مـی گذرند .