فرهاد
کاش مي شد خالي از تشويش بود برگ سبزي تحفه ي درويش بود کاش تا دل مي گرفت و مي شکست عشق مي آمد کنارش مي نشست کاش با هر دل , دلي پيوند داشت هر نگاهي يک سبد لبخند داشت کاش لبخندها پايان نداشت سفره ها تشويش آب ونان نداشت کاش مي شد ناز را دزديد و برد بوسه رابا غنچه هايش چيد و برد کاش ديواري ميان ما نبود بلکه مي شد آن طرف تر را سرود کاش من هم يک قناري مي شدم درتب آواز جاري مي شدم آي مردم من غريبستاني ام امتداد لحظه اي بارانيم شهر من آن سو تر از پروازهاست در حريم آبي افسانه هاست
فرهاد
نمیدونم امروز چرا اینقد دلم تنگه......................اه ای خدا
فرهاد
سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست
فرهاد
در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست
عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
فرهاد
نمی دانم چه می خواهم خدایا...........
فرهاد
در سرزمين غربت ، مردن چه سود دارد ؟ با مردمان بي دل گفتن چه سود دارد ؟ با آسمان خسته ، با ابر دل شکسته ، با درد ريشه بسته ، رستن چه سود دارد ؟ بودم به عشق ياران ، عمري در اين بيابان ، وقتي که دلبري نيست ، ماندن چه سود دارد؟ با اين همه گلايه ، با اين شکايت و درد سنگ صبور اگر نيست ، گفتن چه سود دارد ، اين کوهسار سنگي ، باغنچه هاي رنگي وقتي شقايقي نيست ، ديدن چه سود دارد ؟؟؟
فرهاد
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان میشنوم و میشنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ساز دلتنگی میزنی و من میشنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر گشودن باز میدارد ای شکوه بی پایان من ای طنین شور انگیز من میشنوم به آسمان بگو که من میشکنم! هر آنچه تو را شکسته و میشنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
فرهاد
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاکباز باشد به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
فرهاد
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
فرهاد
آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است چون دست او به گردن و دست رقیب نیست اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟ آینه ی تمام نمای حبیب نیست فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند در آستان عشق فراز و نشیب نیست آن برق را که می گذرد سرخوش از افق پروای آشیانه ی این عندلیب نیست
فرهاد
به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!
فرهاد
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من برآنم که دراین دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کارست ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد
فرهاد
یا رب مباد كز پا جانان من بیفتد درد و بلای اوكاش بر جان من بیفتد من گر ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد ان بود كه از پا درمان من بیف
فرهاد
از بس که شکسته، باز بستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز بتوبه ای شکستم ساغر و امروز بساغری شکستم، توبه . . .
فرهاد
گفتم چشمم، گفت به راهش می دار گفتم جگرم، گفت پر آهش می دار گفتم که دلم، گفت چه داری در دل گفتم غم تو، گفت نگاهش می دار . . .