فرهاد
گفتم چشمم، گفت به راهش می دار گفتم جگرم، گفت پر آهش می دار گفتم که دلم، گفت چه داری در دل گفتم غم تو، گفت نگاهش می دار . . .
فرهاد
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
فرهاد
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
فرهاد
روزگارا... که چنین سخت به من میگیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند اما باور دارم دل خوشی ها کم نیست زندگی باید کرد!
فرهاد
همین که تو اینجا کنار منی همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط کنار تو از غصه دس میکشم همین که تو چشمای من زل زدی نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه همین که کنار منی بسمه من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت واسه من فقط بودنت کافیه که هستی کنارم قدم میزنی بهم حس دلداگی میدی و داری لحظه هامو رقم میزنی من حتی به این حدشم راضیم که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
فرهاد
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را... نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم
فرهاد
هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد امد قلبم شتابان می زند شمارشه معکوس برای انفجار در سینه ام ومن تنهاییه خود را در اغوش می کشم تنها مانده ام....
فرهاد
در اتاقی که که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبایی گل ها در گلدان به درختی که تو در باغچه خانمان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه... سهم من این است من از کجا می آیم که چنین به بوی شب آغشته ام
فرهاد
غصه هم خواهـــــــد رفـــت به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهــــــــد رفـــت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه را در یابیـــــــــــم باور روز برای گذر از شب کا[!]ـــــــــت
فرهاد
خدای عشق تکرار خاطرات تو شعر مجسم است/ من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است/ تو کیستی پیامبری یا خدای عشق/ هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است/ تردید در برابر چشمان تو خطاست / حکم نگاههای قشنگت مسلم است/ من می رسم به تو شاید، هنوز، نه/ آینده ام به لطف تو اینگونه مبهم است
فرهاد
این اشکهای شور از کجا میآید مادر؟ -آب دریاها را من گریه میکنم آقا. - دل من و این تلخی بینهایت، …سرچشمهاش کجاست؟ - آب دریاها سخت تلخ است آقا؟ دریا خندید در دوردست، دنداهایش کف و لبهایش آسمان
فرهاد
در خویش خستهام!تکرار میشود همهی لحظههای درد دیگر ستارههای یخی نیز رفتهاند… ماه از درونِ شب به زمین فحش میدهد تکرار میشود همهچیزی به رنگِ زرد بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکستهاست از شاخههای درختی که کشته شد “تابوتِ مردنِ پرواز” زندهاست دیگر همیشگی شدنِ شعر مردهاست
فرهاد
ه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» .يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام.
فرهاد
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز نگاهی بر شب تارم برافروز به جان آمد دل از ناز نگاهت فرو ریز این سکوت آشنا سوز