فرهاد
برای کسی که از همه بیشتر دوستش دارین دعا کنید... برای من هم دعا کنید.. وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی...
فرهاد
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است
فرهاد
من هستم حتی گاه به انکار تو کتابی برگ برگم...... کدام صحفه مرا خوانده ای؟؟؟ هر ورق من دردی پنهان .... بگو از من چه میدانی؟ نام من فرهاد است! با سر فصلی جاودانه.... مخدوش! چرا بسنده میکنی؟ تنها به جلد زیبایم! هر سطر من کتابی از نگفته ها و دلتنگی هاست نخوانده مرا بستی؟! باورم کن..!منم سر فصل دلتنگی های فرهاد..! در ذهن همیشه خفته ی هستی! لب فروبسته ای که چه؟ هم قصه هم واژه هم آغاز منم! دوباره بخوان مرا! چنگی تازه بزن به روح آوازم٬ من واژه ای سر کشم٬ تو سن ترین کلام! آنان هنوز در پی انکار منند! کتابی برگ برگم.. سهم من این نیست باورکن من چشمه ی جوشنده ی دلتنگیم.... منم ماندنی ترین فصل خدا منم کسی که جا مانده از کاروان........ تقدیم به همه ی کسایی که دوستشون دارم....
فرهاد
من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا. تا ته کوچه ی شک ، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است . روح من کم سال است. روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد. روح من بی کار است: قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد. روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد. من به سیبی خوشنودم به بوییدن یک بوته ی بابونه من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم... زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است... زندگی مجذور آینه است. چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.. فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد. دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت... ..... رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است... . . ساده باشیم . . فرهاد
فرهاد
زمستان از میان برگ ها از میان بوته ها صدای سقوط بی صدای برف می اید صدای شکست بی غرور خاک، صدای لحظه ی جدایی خورشید از زمین صدا ی مزاحمت های ابر می اید. صدای فریادی از اسمان و خودتان میدانید،شروع باران اما بارانی سفید اری این زمستان است بیایید رنگ هارا بیاورید و دستی بزنید به کاغذ سفید زمستان غم گین است!شادش کنید! بیایید بیایید و ببینید رقص سرد برف ها، روی شانه های مرد برفی کوچه ما بیایید و ببینید بازی سرد خاموشی را بر چمن های خیال برفی کوچه ما اما من خواهشی دارم از شما... وقتی امدید نگاهی به دل من نکنید. چون دلم شکسته است با اولین تیر نشکست، با دومی هم نشکست.اما تیر سوم،او را شکاند حالا دلم شکسته است پس نگاهی به دل من نکنید کاسه ی گداییم سوی خداست که همیشه موقع دلتنگی، قدری از محبتش بر سرم میبارد
فرهاد
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد. خار خندید،به گل گفت:سلام....وجوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت... ساعتی چند گذشت،گل چه زیبا شده بود! دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید؛ صبح فردا که رسید،خار با شبنمی از خواب پرید؛ گل صمیمانه به او گفت:ســـلام
فرهاد
به طلوع افتاب چشم دوخته ام تا كسي از پس كوه تنهاييم را لمس كند و با چشماني روان به من خيره شود هر سال باد دفتر تنهايي ام را ورق ميزند و زندگييم را با طپش فصول در هم مي آميزد و من منتظر لبخندي تازه ام... .
فرهاد
شنبه 5 آذر1390 ساعت: 13:4 توسط:دور از او آرزو دارم سایه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی برای هم باشیم همچون آینه صداقت را نثار همدیگر کنیم .....