فرزاد
دلتنگم اما تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم.. ”
فرزاد
با نگاهی هرس کن علف های هرز دلتنگی ام را . . .
فرزاد
من به هر تحقیری که شدم ؛ با صدای بلند خندیدم .... نام مرا گذاشتند "با جنبه"! بی آنکه بدانند : خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود
فرزاد
آنکه باید بسوزد و بسازد منم / آنکه دائم بی تو میسوزد منم آنکه آتش زد به قلب من تویی / آنکه خاموش است و میسوزد منم . . .
فرزاد
من وجودم به تو مدیون و دلم مامن توست آرزویم نظری روی تو و دیدن توست من اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدم با صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم
فرزاد
می سپارم به نسیم ، بوسه از جنس بلور دل من تنگ تو باز ، باد در حال عبور بوی چشمان تو را میرساند به مشام می دهد آرامش ، به دل نا آرام
فرزاد
کاش دهخدا می دانست دلتنگی … اشک …. فاصله …. بی وفایی…. تعریفش فقط دو حرف است “تـــو”
فرزاد
به گمانم یادت پنجره ی احساسم را میکوبد ، چرا که در دلم هوای دلتنگی به پاست
فرزاد
امروز… انگار کسی آمد… و هوای دلتنگی ات را … هی در آسمان اتاقم پاشید … و تو نبودی……
فرزاد
دلتنگى” حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکند
فرزاد
مرد بزرگ برخود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران. کنفوسیوس
فرزاد
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .
فرزاد
کار سخت می شود آنگاه " که این بار : تو آغوش میخواهی و من تــــــــــوجه...!!