fatemeh
در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ....
fatemeh
صدای گام های گریه می آید ....
fatemeh
به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم ..... تمام خطوط این خنده های خواب آلود .... با رگبار گریه های شبانه ..... از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند ....
fatemeh
دوست دارم بعد از تو .... هیچکس برایم تو نشود .... و می دانم که نمی شود ....
fatemeh
به جای اینکه فقط از ناراحتی های خودت بگویی .... کمی هم دلتنگی های مرا ببین ....
fatemeh
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام ....
fatemeh
امشب دیگر گریه امانم را برید .... سرازیر شد ... بدون هیچ اختیاری ...
fatemeh
بچه که بودم .... تنها ترس ساده ام این بود ... که سه شنبه شب آخر سال .... باران بیاید ....
fatemeh
بچه که بودم .... دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت .... که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید ....
fatemeh
می ترسیدم - خدای نکرده ! - آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی، تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم! اما آمدی!
fatemeh
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
fatemeh
کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است، باورم شده بود!
fatemeh
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
fatemeh
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام!
fatemeh
افکارت با رفتارت هم خوانی ندارد .... و این تناقض بزرگ بدجور گریبانم را گرفته .... کاش .... کاش هر چه بیشتر از من دور شوی .....