fatemeh
در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ....
fatemeh
و من در سکوت سردِ خانه ام ... اشک هایم را در سکوتی مظلومانه می ریزم ... دیگر نخواه که باشی ... چون طاقت غم هایی دو چندان را ندارم ...
fatemeh
برگشتم به نقطه اول ... اولِ اول ... با این تفاوت که کوله بار غمم چندین برابر شده ...
fatemeh
تو خود می دانستی من در بدترین وضعیت ممکن هستم ... تو دیگر چرا ...
fatemeh
کاش امشب واقعا پایان دنیا باشد ... دیگر کاری برای انجام دادن ندارم ...
fatemeh
من خود دنیای غمم ... تو فقط بیشترش کردی ...
fatemeh
جا مانده است چیزی جایی.. كه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد كرد..
fatemeh
باشد ... تو نیز نباش ... و من بیشتر از پیش در پیله تنهایی خود فرو می روم ...
fatemeh
امشب ... قلبم ... بی خیال اصلا ... تو که نیستی ...
fatemeh
اینجا حال ما خوبِ خوب است ... فقط گاه گاهی نَمی باران بر گونه های این یار از دست رفته موج می زند ... انحنای لبانم را دور می زند ... و بر زمینی که از وقتی رفتی سرد شده فرو می غلتد ... ولی حال ما خوبِ خوب است ...
fatemeh
دلم واســه اون روزایــی تنــگ شــده ، که کســی رو دوســت نداشــتم. چه خــوب بود اون بــی خــیالی ها !
fatemeh
در خــيــالــم ... بــا خــيــالــت ... بــي خيــال عــالــمــم
fatemeh
خوانده بـــــــــــود؛ "زير باران بايد رفت..." فكر مي كــــــرد، زير باران بايد، رفت...!