fatemeh
در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ....
fatemeh
می ترسیدم زبانم لال ... نگاهت در پس دروازه ی جدایی جا بماند ...
fatemeh
مطمئنم همه را خواندی ... وگرنه هیچ گاه با این اطمینان نمی گفتی همه چیز بر وفق مراد است ....
fatemeh
برای رسیدن به دعایت ... دعایت می کنم ... دعا کن در این مسیر پر پیچ و خم کم نیاورم ... خیلی خسته و بال و پر بسته شده ام ....
fatemeh
فکر می کردم در حال میانبر زدن هستم ... ولی بدجوری در جاده خاکی گیر افتاده ام ... برای دانستن این مطالب خیلی زود بود ...
fatemeh
گاهی دلت می خواهد نباشی ... و بعد ببینی آن کس که نبودنت را باید ببیند ... می بیند ....
fatemeh
فراموش کردنت آنقدرها هم که فکرش را می کردم سخت نبود .... ولی کاش دوباره نمی آمدی ... و من دوباره مجبور به بازگردانی همه خاطرات نمیشدم ... کاش همه چیز را تمام می کردی ... این گونه که پیش می رود روحم هر لحظه رو به استهلاک می رود ... و تو خود نمی دانی با من چه می کنی ....
fatemeh
امشب هم نیامدی ... و من همچنان منتظرم ...
fatemeh
ببین این منم .... ناراحت نبودن تو ...
fatemeh
و قاصدک ها ... آنقدر در کنج دیوار ماندند ... که خبرهایشان از خاطر رفت...
fatemeh
نمی دانم چقدر هستی ... ولی این بودنت به من آرامش می دهد ... پس همیشه باش ...
fatemeh
کاش امشب می بودی ... کاش همین الان می بودی ....
fatemeh
دلم برایت تنگ شده .... خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنی ....
fatemeh
دیگر چه فرق می کند که بدانم .... باد از کدام طرف می وزد ....