يه مطلبي رو تو كلوب خوندم كه گفتم خالي از لطف نيست اينجا بذارمش . شايد خونده باشيد. (خاطره از یکی از دوستان متاهل) یه روز پنجشنه ساعت 1 و 2 بود که اومدم خونه، دیدم زنم داره نماز می خونه، تا رفت رکوع زدم به پشتشو گفتم امشب شب جمعست دهنت سرویسه .....، بعد رفتم تو آشپزخونه دیدم زنم داره غذا آماده می کنه، برگشتم دیدم مادرزنمه داشته نماز می خونده، فقط از خونه زدم بیرون