خدایا، تو را می خوانیم وقتی قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود وقتی نمیتوانیم اشكهایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشكند وقتی احساس میكنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته میكشد و انتظارها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ ...
گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار،/ از نبودنهایت آنگاه که باید باشی / از خیال پردازی هایم تا مرز جنون / از دیدن گامهای خیالیت که با چشمان همیشه منتظرم حک/ میکنم / بر جادۀ منتهی شده به کلبـۀ قحطی زده از عشقم! / گامهایی که / اگر بیایند / اگر بمانند / اگر از آن " تو" باشند / بر چشمان بی فروغم جای دارند....... / آه ! که براستی / اگر بیایی / اگر بمانی / اگر "تو" باشی / قلب خستۀ من، لبریز از عشق و امید خواهد شد / اگر که "تو" باشی / عشق بی دریغم پیشکش حضورت خواهد شد......... / انتظارت را دوست دارم / که شاید / که روزی / تو باشی....
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 48 دقيقه قبل توسط موبایل