leila
یک غریبه می خواهم بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم... تا کمی کم شود این همه بار ... بعد بلند شود و برود انگار نه انگار...
leila
"مردانگی ات نباشد، زنانگی ام شایعه ای بیش نیست!"
leila
چه حریصانه مرا بوسیدی و چه وحشیانه رختم را دریدی و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم اما کاش میفهمیدی که زن تا عاشق نباشد نمی بوسد ... نمی بوید ... و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را
leila
باران بيايد يا نيايد توباشي يا نباشي خاطرت باشد یا نباشد دیگر تنهاییم را با تو هرگز قسمت نمی کنم و از ته دل به تو می گویم ؛ نا رفیق ! من خيس از ياد توام !
leila
بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه میکند، گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد ...
leila
شاید باید بگویم تا بدانی سیندرلای تو همان دخترکی است که گاهی خسته میشود از شستن زمین های ذهنش از نامهربانی های تو ...
leila
امروز زنی را دیدم که بوسه از لبش میچکید! خدا را شکر پس/ هنوز مردی است که عاشقانه میبارد......!! (بهرنگ قاسمی)
leila
دیروز و فردا هر دو نامردند ...! دیروز با خاطراتش و فردا با وعده هایش ... مرا فریب دادند تا نفهمم امروزم چگونه گذشت...
leila
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن لیاقت می خواهد "شریک " شدن تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت من خوشم به خلوت تنهایی ام تو بخند به امروز... من میخندم به فرداهایت..
leila
باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم که فکر نکند بگویم که میگذرد که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد "من" خسته است!
leila
زخمی به دلم مانده ... دلت را قرض میدهی؟ امشبم را مرحم باشد ...
leila
حقیقت دارد که من می توانم با شعرهای تو با باران مشاعره کنم و بند نیایم ...
leila
سلامی از دلی تنها ،دلی آکنده از غمها ،گهی بی بار ،گهی بی یار ،گهی از زندگی بیزار ،گهی خندان ،گهی گریان ،گهی رنجیده از یاران ،سلام ای بهتر از باران
leila
بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی… من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند…..!!
leila
آنقدر مرا سرد کرد... از خودش... از عشق... که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام... آهای... روی احساسم پا نگذارید!!!! لیز میخورید...