چراغانی خانه ات آن ته کوچه سوسو میکرد .. در طی طریق همسایگان را در آشفتگیه غریبی دیدم .. هنوز به اواسط کوچه نرسیده غروب شد .. گنجشک ها با درخت بید هم نشین شده بودند .. آخر کوچه نزدیک بود ولی باد جنوبی هوس بازی داشت برعکس همیشه خلاف میوزید تا قدم هایم کند شود.. گویی زمین کش آمده بود و نمیخواست به انتهای کوچه برسم .. باید حدس میزدم ... سراب شکل دیگری هم باید داشته باشد...
سطلم را در تاریکی تکان میدهم تا صدایش تغ تغش تنهاییم را تحقیر کند... از کوزت یاد گرفتم..وقتی میخواست از رودخانه آب بیاورد .. با این تفاوت که دلیل تاریکی او شب بود و دلیل تاریکی من نامه دیشب تو ...
حالا کار ندارم هرکی یه اعتقادی داره.. والا خودم که اصلا "دسته" قبول ندارم ولی اینایی که میرن دسته "الم( علم)" بلند میکنن یا مغزشون جایی خورده یا دچار کم بود محبت شدن میخوان دیگرانن ببیننشون .. الان اگه اون علم رو روی یه چار پایه چرخ دار بزارین سنگین تر نیستین.. عقلم خوب چیزیه