سحر
چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!
سحر
غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس.... در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود
سحر
هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم... سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود
سحر
زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود... تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود
سحر
چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟ دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته دنيايي که در آن دروغ عادت بي وفايي قانون و دل شکستن سنت است
سحر
زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست.... غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
سحر
اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت.... میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت
سحر
به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم.... ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت
سحر
ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود... اسیر دست رسوم عجیب خواهم رفت
سحر
صدای خواب براحساس شهر می پیچید... وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت
سحر
میان بوسه طنابی به دار می بافند... به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت
سحر
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت... نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است
15 سال و 2 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبلکه حس و حال صمیمانه داشتن سخت است
چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!
چقدر این همه دیدن برای من سخت است
خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت
که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است
به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند
به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است
نقابدار خودی را چگونه بشناسم
در این زمانه که خود را شناختن سخت است
قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید
که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است
برای پیچک احساس بی خزان سهیل
همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است
عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»
بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است