سحر
▪ السالوادور: رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)
▪ امارات متحده عربی: شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)
▪ اندونزی: مجمع الجزایر هند(فرانسوی)
▪ انگلیس: سرزمین قوم آنگل(ژرمنی)
▪ اوروگوئه: شرقی
▪ اوکراین: منطقه مرزی(اسلاوی)
▪ ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
▪ ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله(یونانی)
سحر
▪ اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان(یونانی) ▪ ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره نوح(ع)(فارسی دری) ▪ ازبکستان: سرزمین خودسالارها(سغدی، ترکی، فارسی دری) ▪ اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی(فنیقی) ▪ استرالیا: سرزمین جنوبی( لاتین) ▪ استونی: راه شرقی(ژرمنی) ▪ اسرائیل: جنگیده با خدا(عبری) ▪ اسکاتلند: سرزمین اسکات ها البته در لاتین قوم گائل را گویند.(لاتین) ▪ افغانستان: سرزمین قوم افغان( فارسیدری) ▪ اکوادور: خط استوا(اسپانیایی) ▪ الجزایر: جزیره ها(عربی)
سحر
سلاااااااااام سلااااااااااااااام..نماز و روزه هاتون قبول
سحر
بچه ها...ایمیل شماها باز میشه؟؟؟
سحر
شب بر همگی خوش...دعا یادتون نره/خدانگهدار
سحر
از سختیها میترسیم و از رنجها در فراریم.
باید که دل از شاخۀ درخت برید و لانۀ زمینی را به هیچ گرفت و هراس را از دل راند و شکوه پرواز را تجربه کرد که اگر پرواز را تجربه کردیم دیگر زمین را در نظر نیاوریم و از اوج آسمان فرود نیاییم.
پس به فراسوی ترسها پرواز کنیم ...
سحر
به آشناها خو کردهایم و از ناآشناها دل بریده. راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم. زندگی یکنواخت شده و از هیجان تهی گشته است.
سحر
امکانات ما را نهایتی نیست و تواناییهای ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آنها و تلاش برای پی بردن به آنها.
سحر
مقام انسانی خویش را در نیافتهایم که چنین به زمین دل خوش داشتهایم و بر آن نشستهایم و شاخۀ درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کردهایم.
به آنچه که با آن آشناییم دل خوش کردهایم و از ناشناختهها در هراسیم.
سحر
ما را آفریدهاند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم. زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز.
سحر
بعصی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ... گاهی مو قع ها سکوت یه اعتراضه، گاهی موقع هام انتظاره. اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف کنه ...
سحر
همیشه میگن سکوت علامت رضاست ، اما من میگم نه ! بعضی وقت ها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ...
سحر
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک بر
سحر
کشور من جائیست که اگر روزه خودت رو بخوری اخراج میشی، ولی اگر رای مردم رو بخوری رئیس جمهور، اگر زنا کنی سنگسار میشی ولی اگر تجاوز کنی سردار، چک برگشتی داشته باشی میشی کلاهبردار ولی پول نفتو ببخشی به فلسطینیها میشی رهبر، با بدبختی مدرک بگیری میشی راننده تاکسی ولی جعل کنی میشی وزیرکشور ، شکایت کنی کشته میشی ولی بکشی درجه میگیری. کشور من تنها کشوریست که پرچمش را به زبان کشور دیگری نوشته اند